eitaa logo
کشوردوست
31.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
800 ویدیو
3 فایل
رسانه «کشوردوست»؛ راوی آنچه این شب‌ها در رواق «کشوردوست»، گذرگاهی به مشهد آقای شهید ایران می‌گذرد... ارسال روایت‌ها و تولیدات: @khamenei_contact_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
💗 | طلایی‌تر از طلا ✏️ روبه‌روی سن نشسته بود. مبهوت ساختمان‌هایی که انگار نه روی زمین که درست وسط قلبش ویران شده بودند. دوست نداشت اسمش را بگوید. تا شروع کرد به حرف زدن چشم‌هایش موج برداشت. هی بغضش را قورت داد و به زحمت گفت: «اهدای این مدال فقط برای این بود که کم‌کاریم رو جبران کرده باشم. ما دلمون با آقا و این کشوره...کاش که توان‌مون هم با دلمون همراه بشه.» ✏️ این‌ها را دختری می‌گفت که مدال طلای المپیاد سواد رسانه را آورده بود. از کنارش که بلند شدم با خودم فکر می‌کردم دختر نخبه‌ای که کم‌کاری‌اش می‌شود مدال طلا؛ تلاش کردنش برای انتقام می‌خواهد چه بشود؟! 📝 حبیبه آقایی‌پور 🖼 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدال‌آوران علمی و ورزشی در رواق کشوردوست، ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ 🖥 @Keshvardust_ir
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏠 متفاوتی به مراسم «مدال‌آوران کشوردوست» در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ رواق کشوردوست. ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ 💻 @Keshvardust_ir
💗 | مرکز دنیا ✏️ روی اولین صندلی ردیف پنجم، ششم نشسته بود. نگاهش مات عکس آقا بود. اجازه گرفتم و سر صحبت را باز کردم. فاطمه یک ماهی می‌شد که هفت سال آموزش پزشکی را تمام کرده و برای خودش شده بود خانم دکتر علی‌اصغرپور. می‌گفت: «به خاطر مدال المپیاد از گذروندن طرح معافم.» ✏️ مدال طلای المپیاد زیست را سال ۹۷ گرفته بود. آخرین مراسمی هم که در حضور آقا برپا شده بود، شرکت کرده بود. بی‌اینکه نگاهم کند، ادامه داد: «اون روز موقع دیدار شادی و شعف داشتم، امروز غم.» پرسیدم: «بازم می‌خوای درس خوندنت رو ادامه بدی؟» یاد حرف آقا افتاد که فرموده بودند: «در جمهوری اسلامی، هرجا که قرار گرفته‌‌‌اید، همان‌‌‌جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید همه‌‌‌ی کارها به شما متوجه است.» ✏️ بعد بغض گلویش را محکم گرفت و اشک راهش را از گوشه‌ی چشمش باز کرد و پایین آمد: «تا روزی که زنده باشم، برای این حرف آقا تلاش می‌کنم.» 📝 منصوره جاسبی 📩 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدال‌آوران علمی و ورزشی در رواق کشوردوست، ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ 🖥 @Keshvardust_ir
💗 | أَلْحِقْنا بِهِمْ ✏️ مدال طلای المپیاد نانو دارد. حیران، توی محوطه کشوردوست، میان ساختمان‌های فروریخته چشم می‌چرخاند. بخت یارم بود که خودش کنارم نشست. حس می‌کردم هنوز فضای جدید کشوردوست را هضم نکرده. حق داشت. چه کسی راحت هضم می‌کند؟ می‌گفت مبهوت است. به لحظاتی نیاز داشت تا خودش را در کشوردوستی پیدا کند که دیگر آقا ندارد. «بار اول، دیدار خصوصی رفته بودیم پیش آقا، بهار ۱۴۰۳. با آقا نماز خوندیم. مدالم رو در اون جلسه تقدیم‌شون کردم. البته آقا دوباره بهمون برگردوندند و گفتند پیش خودتون باشه.» ✏️ سر می‌چرخاند و اطراف را سیر می‌کند. توی نگاهش بغضی پرپر می‌زند. «اصلاً باورم نمی‌شه اینجا رو این‌طور می‌بینم. بعد از شهادت آقا تا پشت دیوار بتنی کشوردوست اومده بودم. هی سعی کردم نزدیک‌تر بیام، نشد. بعدها از لای دیوارها که بازتر شده بود، می‌شد زمین‌های خاکی رو دید. اما حالا باورم نمی‌شه وسط همون خرابی‌ها هستم.» ساختمان را نشانم می‌دهد؛ طبقات فروریخته بتنی و میلگردهای آویزان، مثل ریشه‌های فرش. «اینجا رو می‌بینی که خراب شده؟ قلب من همین‌جاست. قلب من اینجا موند.» ✏️ ازش درباره آرزویش می‌پرسم. می‌گوید دعایش همان است که آقا بعد از شهادت شهید سلیمانی و شهید رئیسی هم کردند: «أَلْحِقْنا بِهِمْ». همه‌اش بهم می‌گویند چه وقت این حرف‌هاست؟ دعا کن بمانی، عمر زیاد کنی و خدمت کنی. بهش می‌گویم ایران به شماها نیاز دارد. رهبر جوان‌مان یارهایی مثل شماها می‌خواهند. اشک‌هاش از زیر عینک روی گونه‌اش سر می‌خورند و توی نور پروژکتورهای محوطه برق می‌زنند. می‌گوید: «ولی به درد آقا نخوردیم. کاش...
کشوردوست
💗 #روایت | أَلْحِقْنا بِهِمْ ✏️ مدال طلای المپیاد نانو دارد. حیران، توی محوطه کشوردوست، میان ساختما
به دردشون می‌خوردیم.» ✏️ این آیه از سوره مؤمنون به دلم می‌آید: «وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوْا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَىٰ رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ»؛ آنان که آنچه را وظیفه بندگی و ایمان است به‌جا می‌آورند و باز از اینکه به سوی پروردگارشان بازمی‌گردند، دل‌هایشان هراسان است. این دختر جوان، در حد سن و توانش، هرچه می‌شده توشه کرده و آورده است؛ اما هنوز حسرتی در دل دارد: اینکه به درد رهبرش نخورده است. از کنارش بلند می‌شوم. تازه می‌فهمم چرا آقای شهید ما دل‌گرم به همین جوانان مؤمن بود. 📝 نعیمه‌سادات کاظمی 📩 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدال‌آوران علمی و ورزشی در رواق کشوردوست، ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ 🖥 @Keshvardust_ir
❤️ مناجات و توسل به امام زمان(عج) به نیابت از رهبر شهید انقلاب اسلامی در رواق کشوردوست 🎤سخنران: حجت‌الاسلام والمسلمین میرهاشم حسینی 🎤بانوای: حاج نریمان پناهی 🗓زمان: پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵ ، ساعت ۱۸ 🖼مکان: خیابان جمهوری اسلامی، انتهای خیابان کشوردوست 📲ایتا | بله | روبیکا | سروش 💻 @Keshvardust_ir
💗 | سکوی اول ✏️ با لباس ورزشی سفیدش روی صندلی نشسته بود؛ صورتش لبخند داشت و چشم‌هایش امید. در نگاه اول، برای مدال‌آور بودن زیادی جوان به نظر می‌رسید. متولد ۸۷ بود و طلای تکواندو از بازی‌های آسیایی را داشت. ✏️ گفت: «با مربیم قرار گذاشته بودم اگه مدال آوردم، به شهدای میناب و آقا اهداش کنم.» بعد چشم چرخاند به اطراف؛ به ساختمان‌های مچاله‌ی رواق کشوردوست. بیش از آنکه غم توی صدایش بنشیند، امید توی چشم‌هایش کلمه شد. مثل همان ضربه‌ای که روی تاتامی می‌زد و استادش گفته بود: «اینا رو ریختن؛ ما ولی با ایستادنمون بهترش رو می‌سازیم.» ✏️ رنگ مدالش نشان می‌داد ایستادن و ساختن را بلد است. او هم مثل باقی مردم مبعوث شده بود. پرچم ایران را توی میدان خودش بالا برده بود، آن هم درست روی سکوی اول. 📩 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدال‌آوران علمی و ورزشی در رواق کشوردوست، ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ 🖥 @Keshvardust_ir
💗 | مدال یا توشه ✏️ داشت چیزی یادداشت می‌کرد که نشستم کنارش. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. انگار بین آن همه نخبه که آمده بودند، دنبال رفیقی با چهره‌ی آشنا می‌گشت. برایش گفتم که راوی‌ام. او هم سر ذوق آمد و قصه‌ی مدالش را تعریف کرد: «من سال ۱۴۰۲ طلای المپیاد زمین‌شناسی رو آورده بودم. اون روزها خواستم مدالم رو اهدا کنم به آقا، اما وقتی فضای کشور ملتهب شد، لجم گرفت. دیگه دلم نخواست این کارو کنم. دیدم مدالم رو بیشتر دوست دارم و نگهش داشتم.» ✏️ نگاهش را چرخاند بین ساختمان‌های خراب‌شده و گفت: «بعد با خودم فکر کردم نمی‌شه همین‌جوری مخالف بود. پس شروع کردم به مطالعه و خوندن؛ جوری که هی شناختم از آقا بیشتر می‌شد. بعد شهادت‌شون...» بغض با گلویش گلاویز شد. او اما قوی‌تر از این بود که مهارش نکند. لبخند زد و گفت: «و حالا با عشق و بدون لحظه‌ای تردید اومدم مدالم رو به رهبر اهدا کنم.» ✏️ از کنارش که بلند شدم، با خودم فکر کردم مدال او حتماً از بقیه سنگین‌تر است. او از «نگه‌داشتن» به «اهدا کردن» رسیده بود؛ آن هم نه از سر هیجان، که از سر خواندن و فهمیدن و ماندن. حالا دیگر آن فقط یک مدال نبود؛ توشه‌ای بود که با شناخت به دست آمده بود. حتماً چنین مدالی سنگین‌تر است. 📩 خرده‌روایت‌های رسانه ریحانه از مراسم تجلیل از مدال‌آوران علمی و ورزشی در رواق کشوردوست، ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ 🖥 @Keshvardust_ir