مرحوم شیخ عبدالصاحب مروی تو کتاب «از محراب تا محراب» یه صحنهای نقل کرده که آدم رو از پا میندازه…
میگه:
بعضی شبها امام حسن مجتبی علیهالسلام پا میشد آب بخوره....
همینکه رد میشد از کنار اتاق مادر…
میدید فاطمهی زهرا
نشسته....
سرش رو گذاشته به دیوار...
نفسهاش کوتاه… بریده… نیمهشب، خونه تاریک… اما صدای نالهی ضعیفِ مادر معلوم بود…
نصف صورتش رو هم گرفته…
انگار میخواست دنیا نفهمه چه بلایی سر دختر پیامبر اومده…😭
به امام عرض کردن:
آقا! شما میگید مادرتون مریض بود…
خب مریض میخوابه، استراحت میکنه… چرا شب تا صبح بیدار خانوم بیدار بودن؟
«مادرم اگر به چپ میخواست بخوابه، بازوی ورمکردهاش میسوخت…😭
اگر به راست میخواست بخوابه، پهلوی شکسته و دندههای ترکخوردهاش نمیذاشت…😭
اگه به پشت میخوابید، زخم سینهاش نفسش رو بند میآورد…😭
هیچ راهی نداشت…
مینشست… سرش رو میذاشت به دیوار…
همینجوری با درد میسوخت…»😭
رفقا…
این جمله رو با دل بشنوید:
«مادر ... هیچ راهی نداشت»…💔😭
یعنی کِیفیت خواب نداریم… کِیفیت نفس نداریم… کِیفیت استراحت نداریم…
یعنی هر طرفِ این دنیا که میچرخید، زخم بود… درد بود… خون بود…💔
خانوم مستاصل شده بود😭
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه
دیدی یه انسان وقتی تیر میخوره، چند ساعت یا چند روز بعد از دنیا میره…
اما فاطمهی زهرا…💔
هفتاد و پنج روز و بعضی نقلها نود و پنج روز هر شب، هر روز، مثل کسی که دارن ذرهذره از بدنش جون رو میکَنَن، زندگی کرد…😭💔
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه