eitaa logo
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
4.6هزار دنبال‌کننده
42.6هزار عکس
33.5هزار ویدیو
38 فایل
🔆 هدف واضح و روشن است ✅ میخواهیم با جهاد تبیین امید را به جامعه تزریق و توطئه‌های دشمنان را خنثی کنیم ...                 @Keynoo ✅ گروه سیاسی عماریون(مختص بانوان) https://eitaa.com/joinchat/3092382450C2d7052bf99 تبادل و تبلیغ @NaebeMola313
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
ماندلای ایران قسمت چهل‌وسوم: این را گفت و سکوت کرد. شاید منتظر بود مسافران وارد بحث شوند، اما کسی چ
ماندلای ایران قسمت چهل‌وچهارم: به‌سختی‌می‌شد نفس کشید. پیاده‌شدم. عمو و زن‌عمو از دیدن من خوشحال‌ شدند. مقداری روغن حیوانی،کشک و قره‌قروت که سوغات برده بودم به زن‌عمو دادم. عمو از حال پدر پرسید. گفتم: الحمدالله خوب است. سلام رساند خدمتتان. روغن حیوانی را بو کشید و گفت: بوی محمدآباد را می‌دهد. زن‌عمو از حال مادرم پرسید:بی‌بی‌ زهرا چه می‌کند؟ گفتم:مادر هم سلام رساند. دوست داشت همراه من بیاید ولی شما که بهتر می‌دانید فصل کشت و کار است و سخت سرگرم کار هستند.من هم باید زود برگردم که دست‌ تنهایند. نهار خوردیم و زیر پنکه خوابیدیم. عمو از خاطراتی که با پدر داشت حرف زد و از روزهای خوش بچگی، از کتک‌کاری‌ها،از زدن به کوه، از شکار،از چیدن انار،بلوط و بادام‌کوهی، خلاصه از همه‌چیز گفت و بعد نتیجه گرفت که هیج‌جای دنیا محمد آباد نمی‌شود و او با این همه امکاناتی که خانه‌های شرکتی دارد، دوست دارد به روستا برگردد و در خانه‌های گِلی آنجا زندگی کند. عصر،یک صفحه از دلکش گذاشت و باهم گوش دادیم. صدای دل‌نشینی داشت. مرا به یاد مادر می‌انداخت وقتی شب‌ها برای هما و گل‌طلا لالایی می‌خواند. تایپ متن :کوثر بانو کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
ماندلای ایران قسمت چهل‌وپنجم: برای هما و گل‌‌طلا لالایی می‌خواند. هوا داشت تاریک می‌شد که در زدند. عمو از من خواست در را باز کنم. گفت: مُلا یحیی است،همسایه رو‌به‌رویی. گاهی وقت‌ها می‌آید و باهم اختلاط می‌کنیم. در را باز کردم. مُلا یحیی نبود،فتح‌الله بود. تعجب کردم.پرسیدم که برای چه آمده؟ همان‌طور که نفس‌نفس می‌زد گفت:پدر را ژاندارم‌ها گرفتند.گفت که اسم من برای اجباری در آمده و تا خودم را به پاسگاه معرفی نکنم پدر در حبس می‌ماند. یادم افتاد به کامیون‌های نظامی که موقع آمدن از رو‌به‌رویمان رد می‌شدند‌ فتح‌الله مضطرب بود، عمو صدا زد کیه؟ گفتم:فتح‌الله. باعجله آمد دم‌در. گفت مشکلی پیش آمده؟ ماجرا را برای عمو تعریف کردم. خیلی ناراحت شد.باعجله لباس‌هایم را پوشیدم.عمو گفت چرا لباس می‌پوشی؟ تا فردا ماشین نیست. به هرحال امشب راشکرالله در بازداشت بگذراند،چاره‌ای نیست. گفتم:پیاده می‌روم. گفت:دیوانه شده‌ای؟ پیاده تا یک ماه دیگر هم نمی‌رسی محمدآباد،فکر می‌کنی میداود هستی؟ تاصبح خواب به چشمم نیامد، نگران پدر بودم.تا آن روز پایش به پاسگاه و زندان باز نشده بود. صبح زود از خانه‌ی عموبیرون زدم. فتح‌الله خسته بود و غرغر می‌کرد. رفتیم گاراژ و مینی‌بوس اهواز را سوار شدیم.از اهواز هم با عجله به سمت میداود حرکت کردیم. بین راه مینی‌بوس خراب شد. عصبانی شدم،نزدیک بود با راننده درگیر بشوم. به هر زحمتی بود نزدیک غروب به محمدآباد رسیدیم. تایپ متن: کوثربانو کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
ماندلای ایران قسمت چهل‌وششم: به‌هر زحمتی بود نزدیک غروب به محمدآباد رسیدیم. پاسگاه بالای تپه در روستای اعلا در سه کیلومتری روستای ما بود. قدم تند کردم.خیلی به هم ریخته بودم. نمی‌دانستم پدر چطوری شب را در بازداشتگاه سپری کرده بود؟ جلوی پاسگاه خیلی شلوغ بود. بعضی از زن‌ها گریه و زاری راه انداخته بودند و التماس می‌کردند. راهم را از وسط جمعیت باز کردم. آن‌ها راکنار زدم و وارد اتاق شدم. سرگروهبان سرش پایین بود. با دست زدم روی میز،سرش را بلند کرد. نگاهی به من انداخت و گفت :مگر نگفتم کسی تو نیاید؟بیرون باش پسر. گفتم :لطف‌الله پیرمرادی هستم. اسمم درآمده برای اجباری،پدرم را بازداشت کرده‌اید،آمده‌ام خودم را معرفی کنم.پدرم کجاست؟ پدر که روی صندلی نشسته بود تا مرا دید،بلند شد.عصبی و مضطرب نشان می‌داد.سیگارش به فیلتر رسیده بود، آن را انداخت و مرا در آغوش کشید. سرگرهبان صدایمان کرد. برگه‌ای را از لای پوشه‌ای رنگ و رو رفته در آورد. دست پدر را گرفت،انگشتش را در جوهر فرو کرد و پای برگه کوبید و رو به پدر گفت:شما مرخصید. پدر نفس راحتی کشید،دست‌های مرا توی دستش گرفت،پیشانی‌ام را بوسید و گفت:در پناه مرتضی علی. تایپ متن: کوثربانو کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
رفتنت ڪار مرا سخت به هم پیچیده همه دارند به زن هاے حرم میخندند... کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
شور پایانی|کربلایی مصطفی مروانیShab10_Moharam1403 (13).mp3
زمان: حجم: 4M
با قامت خمیدم به قتلگاه رسیدم😭 کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
شور مقتلی|کربلایی مصطفی مروانیShab10_Moharam1403 (10).mp3
زمان: حجم: 7.5M
چقدر خجالت کشیدم تو رو برهنه که دیدم دیگه بریدم😭 کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه مردم چی..؟! کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از رئیسی مانده جای خالی‌اش... شادی روح بلندش صلوات کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا:)💔 کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇 ╔═🍃🇮🇷🍃══════╗ @Keynoo ╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤‌سلام امام زمانم 🖤سلام آقا جانم ▪️‌آقا جان... میدانیم این چند روز میزبان عزاداران جدغریبت هستی از این مجلس به آن مجلس نگاه خیس و بارانیت را از ما دریغ نکن😭 مولای غریبم😭 ما هم در غم شما شریکیم آقای مهربانم اگر لایق بدانید ...‌آجرک الله یا صاحب الزمان .... سلام عاشقان وارث حسین مهدی یاوران منتظر آدینه تون منور بنام مهدی