🚩 مؤسس مرکز مطالعات ایران در دانشگاه تلآویو: توان جنگ با ایران را نداریم
🔻رهبر ایران خیلی حساب شده عمل میکند و مهمترین موضوع برای او، ایران است
#اسماعیل_هنیه
#فواد_شکر
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
🚩 سخنگوی کابینۀ رژیم صهیونیستی: ایران از ۹ جبهه ما را تهدید میکند
#اسماعیل_هنیه
#فواد_شکر
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
🚩 عارف: بیش از ۸۵ درصد بدهی دولت به گندمکاران تأمین شده و در مرحله پرداخت است
✍🏼 روحت شاد شهید رئیسی که حتی معاون اول دولت پزشکیان هم تایید کرد که اسب زین شده تحویل دادهای
#شهید_جمهور
#دولت_کار_و_فعالیت
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
🚩 متا: هکرهای ایرانی، واتساپِ کارکنان بایدن و ترامپ را هک کردند
#اسماعیل_هنیه
#فواد_شکر
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
وزیرجنگ اسرائیل: حمله ایران میتواند بیسابقه باشد
🔹وزیر جنگ رژیم صهیونیستی بعد از دیدار با رئیس ستاد ارتش آمریکا گفت: تهاجم ایران میتواند اقدامی بیسابقه باشد و برای مقابله با آن ما باید توانمندیهای مشترک خود را در چارچوبهای فرامرزی و در تمامی سطوح نظامی گسترش دهیم.
🔸این نشست با حضور هرتسی هالیوی رئیس ستاد ارتش اسرائیل انجام شد.
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
کانال خبری_تحلیلی نَحنُ عمار
#ماندلای_ایران قسمت پنجاهوهشتم: متوجه شدم که چه بلایی سرم آمده است. ||به من ابلاغ شده بود که باید
#ماندلای_ایران
قسمت پنجاهونه:
یک خانواده از لکلکها را میشد دید.
|| یک چیز دیگر آنجا که برای اولین بار دیدم و برایم تازگی داشت[کلیسا]بود.
میگفتند مسجدِ مسیحیهاست.
خیلی قدیمی بودند و زیبا.
بعضی از ساعات روز که وقتم آزاد بود به تماشای کلیسا میرفتم.
رودخانهی آنجاراهم خیلی دوست داشتم.
مینشستم لب آب و آواز برزگری میخواندم.
آواز برزگری را فقط مَردهای بختیاری بلدند.
وقتی زنوبچهها به ییلاق کوچ میکردند و مَردها مجبورند در قشلاق بمانند تا مزارع گندمشان را درو کنند در غم دوری از خانوادههایشان آوازهای محزونی میخوانند که به آنها برزگری گفته میشود.||
||هنگ سواره نظام یکی دو کیلومتری از شهر دور بود.
وقتی رسیدم ظهر بود.
چند سرباز خوزستانی دیگر را هم آنجا دیدم.
عصر در دیدار باسرهنگ خدایگان اعتراض کردیم که ما زبان ترکی بلد نیستیم و اگر میشود ما را به خوزستان برگردانید.
به حرفهایم خوب گوش داد و دستور داد هرکداممان را به منطقهای بفرستند تا از هم دور باشیم و اعتراض نکنیم.
برگه را به دژبانی نشان دادم،راهنماییام کرد.
وارد دفتر افسر نگهبان شدم.
کارهای اداری که تمام شد مرا فرستادند پاسگاه مرزی میله،گروهان بورالان.
ماشین گیرم نیامد.راه را پیاده رفتم.
مسیر برفی بود و راهنما نداشتم.
بعد از چندین ساعت پیاده روی در گردنهها و پرسو جو از مردم محلی پاسگاه را پیدا کردم.
پاسگاه نبود،چیزی شبیه به یک خانه سنگی روستایی.
ستوان سوم گلوانی رئیس پاسگاه از همان اول سرِناسازگاری را گذاشت.
گفت:((چقدر به هنگ بگوییم نیروی نابلد و غیر بومی اینجا نفرستید.
تو چقدر منطقه را میشناسی؟
نمیشناسی.
اینجا سرباز بومی میخواهد،کسی که سرما و برف را بشناسد.))
تایپیست:کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
#ماندلای_ایران
قسمت شصت:
کسی که سرما و برف را بشناسد.
||بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد:((سرباز ترک را میفرستند توی گرمای اهواز،سرباز آنجا را میآورند اینجا،
لب مرز در این سرمای شدید.
از حالا گفته باشم مواظب سلامتیات باش من نیرو ندارم که دمبهدم مرخصی استعلاجی درخواست کنی.
برای رفتن به بهداری هنگ همین راه را که آمدی باید برگردی و اگر در راه تلف نشوی و گیر گرگها نیفتادی،در برگشت باز زکام میشوی و از نو باید به بهداری برگردی و این قضیه همینطور ادامه پیدا میکند تا روزی که در بهداری یا بین راه تلف بشوی،شیرفهم شد؟
اینجا هم از دکتر و دوا خبری نیست.
سرباز بیمار هم به درد ما نمیخورد.
غذای گرم بخور،خودت را گرم بگیر و قوی باش تا زنده بمانی.
اینجا آخر دنیاست.
اسمت چی بود؟
((لطفالله قربان،لطفالله پیرمرادی))
((لطفالله!از انبار یک دست لباس و دوتا پتو بگیر و فعلا امروز را استراحت کن.
از فردا کلی کار داری برای انجام دادن.))
((بله قربان،ممنون))
((مرخصی)).
**************************
مامور انبار،سرباز آذری بود.
وقتی فهمید غریبهام،یک بسته بیسکویت هم گذاشت روی وسایلم
گفت مواظب باشم که کسی نبیند.
بعد سفارش کرد خیلی توی دستوپای ستوان نباشم چون سختگیر و بهشدت لجوج است و اگر با سربازی کج بیفتد تا ریشهاش را درنیاورد ول کن نیست.
تشکر کردم.
روی تخت آهنی خوابگاه که دراز کشیدم همه چیز مثل یک خواب بهنظر میآمد.
بیحال و نگران بودم.
نمیدانستم میتوانم این وضع و سرمای شدید را تحمل کنم یا نه.
حال عجیبی بود.
سرم را بردم زیر پتو و آرام گریه کردم.
فردا خیلی زودتر از آنچه فکرمیکردم کار شروع شد.
تلاش داشتم رضایت ستوان را جلب کنم.
ولی بیفایده بود.
بهانهگیری میکرد و عمدا کارهای زیادی را به من میسپرد که نتوانم از عهده آن بربیایم.
فکرکنم میخواست به هنگ ثابت کند سرباز غیر بومی به درد مرزبانی نمیخورد.
تایپیست:کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
#ماندلای_ایران
قسمت شصتویک:
سرباز غیر بومی به درد مرزبانی نمیخورد.
|| یکی دوهفته بعد طاقتم را طاق کرد و جر و بحثمان شد.
فحش ناموسی داد،به طرفش یورش بردم.سربازها مانع درگیریمان شدند و سه روز بازداشت بودم.
بعد از سه روز مرا به دفترش خواست و گفت میخواسته گزارش این کارم را به هنگ مرزی بدهد که کمترین مجازاتش سه ماه اضافه خدمت است،اما چون غریبم از ارسال گزارش خودداری کرده.
من هم تشکر کردم.
گفتم:((قربان من پدر و مادر پیری دارم و دنبال دردسر نمیگردم،شما فحش ناموسی دادید من هم بچه عشایرم و نمیتوانستم تحمل کنم.
به هرحال از اینکه گزارش را به هنگ ارسال نکردید از شما متشکرم.))
گفت:((دیگر تکرار نشود.))
گفتم:((چشم قربان.))
پا کوبیدم و از اتاق بیرون آمدم.
یکی دوتا از درجهدارها و سربازها بهخاطر شجاعتی که در برخورد با ستوان از من دیده بودند،تحسینم کردند،اما هشدار دادند که حواسم جمع باشد.
گفتند ستوان از آن آدمها نیست که حالا،حالاها دست از سرت بردارد.
گفتم:((توکل برخدا،من که باکسی مشکلی ندارم،کارم را هم خوب انجام میدهم.
نمیدانم چرا ستوان اذیت میکند و مشکلش با من چیست؟))
بچهها راست می گفتند.
ستوان منتظر فرصت بود و فرصت در یک روز برفی به دستش افتاد.
آن روز برف سنگینی باریده بود.
مرا خواست و گفت:((یک قاطر و مقداری اسلحه و آذوقه از انبار تحویل بگیر و به برج دیدهبانی برسان.))
میدانستم که مسیر صعبالعبور است.
یک بار با بایرم آن راه را رفته بودم،اما نمیخواستم بهانه دستش بدهم.
پا کوبیدم و گفتم:((بله قربان.))
انباردار گفت:((نرو لطفالله،یک بهانهای چیزی جور کن و نرو.اگر بروی با این وضع سرما و بارش سنگین برف،زنده به برج نمیرسی.))
تایپیست:کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
#ماندلای_ایران
قسمت شصتو دو:
زنده به برج نمیرسی.
|| گفتم:((خودم را میسپارم به خدا.
چارهای ندارم،اگر نروم بیشتر لج میکند و ممکن است پروندهای چیزی برایم درست کند.نمیخواهم دردسر تازهای ایجاد شود.
باسرعت حرکت میکنم.سعی میکنم تا هوا تاریک نشده خودم را به برج برسانم.))
انباردار بغض کرده بود.
با کمک او بار قاطر را سفت کردم و راهافتادم.
بیرون شهر،باد،برف را به صورتم میکوبید. سرما امانم را بریده بود.
تصمیم گرفتم برگردم،خیلی زود پشیمان شدم.از واکنش ستوان و دادگاه نظامی میترسیدم.قدم تند کردم.
آواز میخواندم و پیش میرفتم.از گردنهی اول که رد شدم بارش برف سنگین تر شد،طوری که به زور جلوی خودم را میدیدم.با این حال خوشحال بودم که قاطر راه را بلد است و به احتمال زیاد گم نمیشوم.کمی جلوتر سرما غیر قابل تحمل شد.جست وخیز میکردم و میخواستم بدنم را گرم نگه دارم.
نیمهی راه حس کردم سنگین شدهام،تنم مثل یک کوه روی پاهایم سنگینی میکرد.
قاطر هم کُند قدم برمیداشت.
سرما بر عملکرد او هم تاثیر گذاشته بود.
به خودم دلداری میدادم.
میگفتم:((تا اینجا را آمدهام بعد از این هم خدا کمک خواهد کرد.))
برج روی بلندترین نقطه در کوههای مرزی قرار داشت و به تمامی ورودیهای مرزی اشراف داشت،ولی زمستان که میشد ارسال آذوقه و مهمات به آنجا خیلی سخت میشد و آدمِ کاربلدی میخواست.
برف و بوران چشمهایم را سنگین کرده بود،اختیار پاهایم را نداشتم.
قاطرهم چپ و راست میرفت و تعادل نداشت.در یکی از گردنهها زیر پای قاطر خالی شد و سقوط کرد تهِ دَرِه.
انگار از خواب پریده باشم فریاد زدم و کمک خواستم.باد و بوران اجازه نمیداد که صدایم پخش شود و کسی آن را بشنود.بیاختیار به دنبال قاطر از دره سرازیر شدم.
کمی پایینتر تعادلم بههم خورد و منهم به سرنوشت قاطر دچار شدم.||
تایپیست:کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
🔰دورهمی بانوان انقلابی
✅گروه سیاسی عماریون گفتمان محور است و به مسائل سیاسی روز میپردازد و به شبهات و سئوالات در حد توان پاسخ داده میشود...
✅ از شما دعوتمی شود به گروه سیاسی عماریون بپیوندید...
♨️گروه سیاسی عماریون👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3092382450C2d7052bf99