انصارالله: اجرای توافق آتشبس را تبریک میگوییم
دفتر سیاسی انصارالله:
🔹این دستاورد شرافتمندانه و قرارداد عادلانه مبادله اسرا پس از پانزده ماه از جنگ نسل کشی و جنایات قرن که رژیم صهیونیستی به راه انداخت، به دست آمد.
🔹این توافق که مقاومت فلسطین به یاری خدا و با جانفشانی مردم فلسطین کسب کرد، یک دستاورد تاریخی است.
🔹حالت شکستی را که به رژیم صهیونیستی و در کنار آن، به آمریکا و انگلیس تحمیل شده و سرخوردگی بزرگی که نتانیاهوی جنایتکار به آن دچار شده را دنبال میکنیم.
🔹ما تاکید میکنیم که یمن، اجرای کامل توافق و جزئیات آن را دنبال کرده و با قاطعیت با هرگونه تشدید تجاوز احتمالی رژیم صهیونیستی مقابله خواهد کرد.
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
شکراًلله بخاطر آرامشی که در غزه حاکم شد و امشب مادران و کودکان
شبی آرام خواهند داشت...
خداقوت به تمام رزمندگان اسلام"سپاه،حزبالله،انصارالله،حشدالشعبی،حماس و..."
که باعث شدند غزه یک شکست غیرقابل ترمیم به اسرائیل و متحدانش تحمیل بکنند...
آغاز فعالیت نیروهای امنیتی و انتظامی در غزه
🔹وزارت کشور حماس با انتشار تصاویری از آغاز فعالیت نیروهای امنیتی و انتظامی خود در نوار غزه همزمان با آغاز آتش بس در این باریکه خبر داد.
شکراًلله...
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
از زیباییهای دیده نشده جنگ غزه:
دکتر محمد الطاهر؛ که زندگی در لندن رو رها میکنه و به غزه میاد و با بیش از هزار جراحی موفق دینش به قدس رو ادا میکنه.
از شاهکارهاش پیوند موفق دست قطع شده مریم کوچولو بعد از قطع شدن بر اثر بمبارانه.
بله عزیزان جنگ محل عیار شناسی و انسان شناسی است.
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
امروز نه غزه در برابر اسرائیل
بلکه جهان اسلام بر جهان کفر
و حق علیه باطل پیروز شدند..
شکراًلله...
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺این کلیپ را ببینید؛ نیروهای مقاومت به خیابان های غزه باز گشته اند؛ نکته قابل تامل اما اگر دقت کنید، سن بسیار کم این رزمندگان است. هر یک نفری را که صهیونیستها شهید میکنند باعث عضویت چندین جوان و نوجوان از آن خانواده در شاخه های نظامی مقاومت فلسطین میشود!
✅ درود و رحمت خدا بر دلاورمردانی که باعث پیروزی غزه و تحمیلِ یک شکستِ غیرقابلِ ترمیم به اسرائیل و متحدانش شدند...
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
🍮حالا چایی میچسبه 😂😂
✍در تاریخ خواهند نوشت
گروه کوچکی از مسلمانان
که در محاصره کامل بودند
در تنگنا ، زیر شدیدترین فشارهااا
با زن و بچه ، جلو تمام ابرقدرتها ، سلاح ها ، بمب ها ایستادند و پیروز شدند ؛
و این قدرت ایمان است قدرت اسلام است که میبینید.
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار👇
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
#ماندلای_ایران قسمت صد و سیوسه: ما قسمت غربی بودیم. ******************* هر بخش که عراقیها به آن ا
#ماندلای_ایران
قسمت صدوسیوچهار:
موش هم بهسختی میتوانستند از آن عبور کنند.
***************
بعد از سیمهای تودرتو،برجهای نگهبانی بود.
نگهبانهای درون برجکها همه تیربار داشتند و به محض عبور احتمالی کسی از سیمهای خاردار،او را به گلوله میبستند.
علاوهبر همه اینها،در روز،محوطه با دوربین مداربسته کنترل میشد و در شب،نگهبانها همراه سگهای تربیت شده گشت میزدند.
با خودم گفتم:(( تمام شد! اینقدر اینجا نگهمان میدارند تا بپوسیم.نه من و نه هیچ اسیر دیگری نمیتواند از این موانع عبور کند.))
ظهر برایمان غذا آوردند.
بوی هیزم میداد.
بچهها گفتند که هنوز آشپزخانه گاز ندارد.
غذا افتضاح بود.
به ذهنم افتاد به بعثی ها پیشنهاد بدهم بهجای غذا مثل زندان برازجان به ما هزینهی جیرهی غذایی بدهند.
بعد یادم افتاد ما که نمیتوانیم از اردوگاه بیرون برویم و خرید کنیم.
چند قاشق پلوی شفته شده به همراه مقداری خورشت شلغم. گرسنه بودم،بهناچار با ولع خوردم.
گرسنگیام برطرف نشد،هنوز دلم ضعف میرفت،ولی میدانستم تا شب باید صبر کنم.
تکیه زدم به دیوار آسایشگاه و پایم را دراز کردم.
در یک لحظه مثل پرندهای از فراز اردوگاه و کشور عراق پرواز کردم و به خانه رفتم.
بچهها مشغول بازی بودند.
پروین،نصرتاللّه و خدیجه از سر و کول مادرشان بالا میرفتند.
دلم برای همسرم تنگ شده بود.
روزهای اسارت نمیدانستم بعدها که فهمیدم چقدر زجر کشیده تا بار بچهها را بدون من به دوش بکشد،شرمنده شدم.
دیدم عذابی که او در دوران اسارتم کشیده بیشتر از من نباشد کمتر نیست.
یکی از مشکلات مهربانو بعد از اسارت من،بیماری دختر بزرگم پروین بود.
پروین به من وابسته بود و گویا بعد از اسارتم مرتب بهانه مرا میگرفته و غذا نمیخورده.
هوای سرد روستا و لجبازی و بهانهگیری دخترم برای دیدن من،او را بیمار میکند.
در راه رفت و برگشت به میداود سینهپهلو میکند و دکترهای میداود و رامهرمز میگویند باید به بیمارستان بهبهان اعزام شود.
زنم با آن وضعیت سخت و در حالی که یک بچهی شیرخوار داشته مجبور میشود یک هفته،هر روز،سیصدکیلومتر راهِ بین روستا تا بهبان را برود و برگردد.
تایپیست :کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝
#ماندلای_ایران
قسمت صدوسیوپنج:
هر روز،سیصد کیلومتر راهِ بین روستا تا بهبهان را برود و برگردد.
****************************
بعد از بهبود دخترم هم،یک روز که هواپیمایی از بالای آسمان روستا رد میشده،
بچههایروستا به پسرم میگویند که پدرت سوار آن هواپیماست و عراقیها دارند او را میبرند.
پسرم به امید نجات من از نردههای مدرسهی روستا بالا میرود تا در خیال کودکانه خود هواپیما را با دست بگیرد، ولی در شلوغی و هجوم بچهها هول شده و پایین میافتد و دستش بهشدت آسیب میبیند.
برایم تعریف کردند که استخوان دستش از پوست بیرون زده بود.
او را در بیمارستان سینای اهواز بستری میکنند.
هزینههای سنگین درمان را خانوادهی من و برادر زنم تقبل میکنند.
یک سال طول میکشد و چند عمل جراحی انجام میپذیرد تا دست پسرم بهبود یابد و در تمام این مدت شهربانو خم به ابرو نیاورده و مثل یک شیرزن با مشکلات مقابله کرده بود.
همانطور که به خانه و بچهها فکر میکردم و اشک در چشمانم حلقه زده بود،یکی از بچههای آسایشگاه که متوجه من شده بود دست گذاشت روی شانهام و گفت:(( مجردی یا متاهل اخوی؟))
چیزی نگفتم.حوصلهی کسی را نداشتم.
ادامه داد:(( پس معلوم شد متاهلی،چون اسرای مجرد مثل ما غم و غصهای ندارند،ولی مطمئنم الان در فکر اهل و عیال بودی که اینطور بههم ریختهای،درست است؟))
سری به علامت موافقت تکان دادم.
گفت:(( پسر داری؟))
گفتم:(( بله.))
گفت:(( چندتا؟))
گفتم:(( یکی.نصرتاللّه.))
خندید و با لحن خاصی گفت:(( اگر ممکن است امروز بنده رو هم به فرزندی قبول کنید.تا حالا یک پسر داشتید،مِنبعد اسماعیل اعزامی از بسیج یزد هم میشود پسر دوم شما.))
خیلی گرم و ساده حرف میزد.
آرام شدم.
دست گذاشتم روی شانهاش و گفتم:(( انشاءاللّه پدر شما همیشه زنده باشد.))
(( پدرم سالهاست که مُرده.من یک ساله بودم که پدرم سرطان گرفت و به رحمتخدا رفت. مادرم برای من هم پدر بوده هم مادر.))
(( مادر که در قید حیاتند انشاءاللّه.))
(( بله.))
دستم را دراز کردم به سمتش و گفتم:(( من برادر کوچک شما هستم،البته اگر به برادری قبولم داشته باشید.))
دست مرا بهسختی فشرد و گفت:(( قبول دارم.به شرط اینکه از این حال و روز بیرون بیایید برادر.اگر از خودمان ضعف نشان بدهیم بعثیها را خوشحال کردهایم.))
گفتم:(( یاعلی.))
تایپیست : کوثربانو
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
╔═🍃🇮🇷🍃══════╗
@Keynoo
╚══════🍃🇵🇸🍃═╝