eitaa logo
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
4.6هزار دنبال‌کننده
42.6هزار عکس
33.5هزار ویدیو
38 فایل
🔆 هدف واضح و روشن است ✅ میخواهیم با جهاد تبیین امید را به جامعه تزریق و توطئه‌های دشمنان را خنثی کنیم ...                 @Keynoo ✅ گروه سیاسی عماریون(مختص بانوان) https://eitaa.com/joinchat/3092382450C2d7052bf99 تبادل و تبلیغ @NaebeMola313
مشاهده در ایتا
دانلود
هر چند که مطالب ما به مذاق یه عده خوش نیومده و نمیاد چون اون یه عده گوششون از چرندیات یه عده تحلیلگرِ نادان و مغرض پر شده...
🔺اگر به لجاجت هایتان ادامه دهید ممکن است رهبری درباره سقوط هلیکوپتر شهیدجمهور هم توی دهانتان بزنند. اصلا خوشحال نیستم بابت اینکه امروز حرفهایی که برایش فحش خورده بودیم اثبات شده؛ به شدت غمگینم؛ چرا بصیرت آنقدر نایاب شده که امام جامعه برای رفع ساده ترین شبهات خود به میدان آمده است! کانال خبری-تحلیلی نحن عمار ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ @Keynoo ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
❌این کارشناس‌نماها در تلاش‌اند که برنامه‌های غلط اطرافیان پزشکیان رو به اسم رهبری تمام کنند... ❌اون
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📜 پاسخ رهبر انقلاب درباره شبهه علت ابراز خرسندی ایشان از رای‌ اعتماد مجلس به همه وزرای دولت چهاردهم. ۱۴۰۳/۱۲/۲۲ کانال خبری-تحلیلی نحن عمار ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ @Keynoo ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
👌 بله ممکنه چند وزیر معیارها را نداشته باشند اما بی سرپرست ماندن وزارتخانه به مراتب بدتر است ! دقیقا همان چیزی که برای استیضاح همتی در این مدت کم هم گفتیم ! راستی بعد استیضاح، هم شاخص بورس سقوط داشت، هم قیمت ارز بعد کمی کاهش ،دوباره صعودی شد !!!! قابل توجه آنهایی که فکر میکردند با استیضاح همه چیز درست میشود!!! بی سرپرست ماندن وزارتخانه اقتصاد به مراتب از وزیری با نداشتن همه معیارها بدتر است
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
🔺دکتر جلیلی عزیز! اصلا میدانید چه میگویید؟! ‏من فکرش را نمیکردم دکتر سعید جلیلی یک مفهوم ساده مانند
🔺بشناسید! 🔹فقط بشناسید با طناب چه کسانی ته چاه رفتید. چقدر فریاد زدیم؟ چقدر فحش خوردیم؟ چقدر ماهایی که یک عمر بی حاشیه نوشته بودیم، اما این بار احساس خطر کردیم و خطر کردیم و از آبروی خودمان گذشتیم؟ چرا گذشتیم؟ برای اینکه جلیلی را تخریب کنیم؟ رائفی پور را بکوبیم؟ رسایی را بزنیم؟ یا اینکه از امنیت و اعتبار ملت شهید داده و نظام مقدسِ شهیدان دفاع کنیم؟ چقدر گفتیم راه این جماعت با رهبری یکی نیست؟ کانال خبری-تحلیلی نحن عمار ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ @Keynoo ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
48.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت آیاتی از سوره‌ی توبه و تسلط کامل دختر گلمون حلما بانو... کانال خبری-تحلیلی نحن عمار ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ @Keynoo ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال خبری-تحلیلی نَحنُ عمار
#ماندلای_ایران قسمت صد و چهل‌ و چهار: سروان محمودی داد می‌زد که تو می‌دانی رادیو کجاست؟ ***********
ایران قسمت صد و چهل‌وپنج: عقب‌عقب رفت و فرار کرد. *********** چند دقیقه بعد چند نگهبان به سراغم آمدند. گفتم:(( اسماعیل فکر کنم دوباره ده دوازده روزی باید بروم مهمانیِ آقایان،مواظب خودت باش.صورتم را بوسید و گفت:(( راضی نبودم،چرا خودتان را به‌خاطر من به خطر انداختید؟)) با کابل به جانم افتادند و بدن نیمه‌جانم را توی زندان انداختند. عادت کرده بودم. بلد بودم چه‌کار کنم که درد کمتر بشود. فردا دستبند زدند و آویزانم کردند. فشار سنگینی به دست‌هایم وارد می‌شد. دستبند را با شدت جا‌به‌جا کردم،کمی پایین‌ آمد و توانستم پنجه‌هایم را به زمین برسانم. کمی از فشار بر دست‌ها کاسته شد. روز بعد باز از خجالتم در آمدند. بدجور زدند،سر و صورتم غرق خون شده بود. پشیمان نبودم. دلِ اسماعیل را شاد کرده بودم و این دنیایی ارزش داشت. بعد از ۱۲ روز کشان‌کشان آوردند و پرتم کردند توی آسایشگاه. سه چهار روز طول کشید تا کمی رو به راه شوم. اسماعیل مثل پروانه دورم می‌چرخید و تر و خشکم می‌کرد. دو هفته بعد یادم رفت چه بلایی سرم آورده‌‌اند و با کمال میل آمادگی خودم را برای شرکت در عملیات شماره پنج اعلام کردم. در انجام عملیات شماره پنج تجربه کافی را داشتم قبلاً هم این ماموریت را با موفقیت انجام داده بودم. دی‌ماه بود و هوا سرد که سید عباس در گوشم گفت:(( پهلوان! امشب عملیات شماره پنج داریم.)) گفتم:(( روی مشت‌های من حساب کن.)) خندید،بلند شد و رفت. نیمه‌شب بود و من زیر پتو چشم‌هایم را روی هم گذاشته بودم و با خودم می‌گفتم:(( چرا به ادب کردن خبرچین می‌گویند عملیات شماره پنج؟ )) باد سردی می‌خزید زیر پتو. مرتب خودم و پتو را جمع می‌کردم،فایده نداشت. آسایشگاه ما برخلاف آسایشگاه‌های دیگر که کف و سقف بتونی داشتند،سقفش شیروانی بود. به همین دلیل در تابستان گرم‌تر و در زمستان‌ سردتر از آسایشگاه‌های دیگر بود. با خودم می‌گفتم اگر عراقی‌ها سرزده بریزند توی آسایشگاه و ببینند که ما داریم چه‌کار می‌کنیم،چه بلایی سرمان می‌آورند. بعد خودم را دلداری می‌دادم که چرا باید بفهمند. تا چشم به‌هم بزنند کار را تمام کرده‌ایم. صبح هم دیوار حاشا بلند است. تاپیست : کوثربانو کانال خبری-تحلیلی نحن عمار ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ @Keynoo ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯
قسمت صد و چهل‌وشش: صبح هم دیوار حاشا بلند است. ********************* در همین فکرها بودم که یک نفر آرام پایم را تکان داد. ندیده می‌دانستم سید عباس است. سرم را بیرون آوردم:(( بیدارم و آماده.)) (( آرام حرف بزن.)) ((یواش‌تر از اینکه خودم هم نمی‌فهمم چه می‌گویم.)) (( چهار دست‌وپا بیا دنبالم.بلند بشوی ممکن است نگهبان‌ها ما را ببینند.)) (( چشم،نمی‌گویم.)) فهمید می‌خواهم سربه‌سرش بگذارم. راه افتاد به سمت چپ آسایشگاه. دنبالش رفتم. آقا محسن را هم بیدار کرد و سه‌نفری سراغ خبرچین رفتیم. سر آقا محسن زیر نور کمی از پنجره به داخل آسایشگاه می‌تابید،برق می‌زد. خنده‌ام گرفته بود. هر ده روز مجبورمان می‌کردند صورتمان را بتراشیم. ماهی یک‌بار هم بعضی‌ها موی سرشان را با تیغ می‌زدند و با این کار می‌خواستند از بیماری‌های پوستی ،شپش و کچلی جلوگیری کنند،اما شپش در اردوگاه بیداد می‌کرد. خبرچین بیچاره توی خواب داشت با خودش حرف می‌زد. آهسته به سید عباس گفتم که اگر عراقی‌ها بفهمند،تنبیه‌اش می‌کنند. خوابیدن در اسارت‌هم بدون دردسر نبود. هر فرمانده اردوگاه به سلیقه خودش دستوراتی برای خوابیدن صادر می‌کرد. گاهی توی خواب حرف زدن،خروپف کردن،خواب دیدن و ... تنبیه داشت. با اشاره سید با دست محکم دهان خبرچین را بستم و روی سینه‌اش پریدم. بیدار شد و تلاش کرد خودش را از دست من رها کند اما نتوانست. سید و آقامحسن با مشت و لگد به جانص افتادند‌. سرم را بردم نزدیک گوشش و گفتم:(( آمده‌ایم برای سگ‌کشی.آنقدر بدبخت شده‌ای که برای عراقی‌ها خبرچینی می‌کنی؟!)) زور می‌زد که چیزی بگوید اما نمی‌گذاشتم. سید و آقامحسن بی‌هدف می‌زدند و من مواظب بودم که از زیر دستم در نرود و داد و فریاد راه نیندازد. نصف‌جان که شد رهایش کردیم و زیر پتوها برگشتیم. گرمای شیرینی زیر پوست تنم می‌دوید. دیگر سرمای آسایشگاه آزارام نمی‌داد. تایپیست : کوثربانو کانال خبری-تحلیلی نحن عمار ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ @Keynoo ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯