[ #نگاࢪ_خانہ😍 ]
انچنان کز برگ گل عطر گلاب برون 🍀
تا که نامت میبرم از دیده اشک اید بیرون😢
السلام علیک یا ابالفضل العباس ✨
[و دݪ بہ آستان پر مہرت بستم♥]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #عجݪ_فࢪجہ🌱 ]
⚘﷽⚘
میدانے
یڪ عمر هم ڪہ انتظار کشیده باشے
این روزها و لحظہ هاے آخر
قدرِ تمــامِ آن یڪ عمر،
سخت و طولانے میگذرد...
میدانے
هر روز بہ آمدنت نزدیڪ میشویم
و این انتظار
این انتظارِ سخت و طولانے
بہ شیرینے دیدارِ تو
هزاران بار مےارزد.
کاش باشیم و روزگارِ وصل ات را ببینیم....😔
در افق آرزوهایم
تنها «أللَّھُمَ ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪْ ألْفَرَج» را میبینم...
#آقـاےمهـربانغـزلهاےمـنسـلام✋
[شݕ تار سحࢪ می گردد🌌
یڪ نفࢪ ماندھ از قوم که بࢪ میگردد✨]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #شهیدانہ❣]
اگہدوچیزرارعـٰایتکنی
خداشهـٰادترانصیبتمیکنہ ✨
یکیپُرتلـٰاشبـٰاش🌱
دوممخلص ؛
ایندورادرستانجـٰامبدهی
خداشهـٰادتراهمنصیبتمیکند🕊♥️!
- شهیدحسنباقری💚🌿
[شهدا گاهے نگاهے به زیࢪ پایتان بیاندارید🍃]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #رئوفانہ🦋 ]
🍃🌸🍃
حرمت باغ گل نور،🍃✨
نفست بوی بهارست!🍃🌹
نِگهت قبله نمای
رخِ بیصورت یار است😍
چه کسی رو به تو آورد
و نچید از تو نگاهی!🍃🌸
دل ما زلف پریشان، 🍃🌹
رخ تو آینهدار است🍃🌺
#السلام_علیک_یاامام_رئوف
#یاامام_رضاجانم
[نمے دانم کہ چࢪا اینقدر مهࢪبانے تو با من🧐]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
خادم مجازی
[ #عشق_نامہ💌 ] #نخل_های_بی_سر #قسمت_بیست_پنجم ناصر مي ماند. نميداند كه چه بگويد . دلش مي خواهد ق
[ #عشق_نامہ💌 ]
#نخل_های_بی_سر
#قسمت_بیست_ششم
همين كه ناصـر
به كنار رختخواب هاي ولو شده در پاي درخـت كُنـار مـي رسـد و سـلاحش را روي زمين مياندازد، مادر متوجه تفنگ ميشود:👀
ـ ننه، اين چيه؟
ـ قاتل دشمن!
ـ چرا آورديش اينجا؟ اقلاً بگذارش اونورتر!
ـ نترس مادر؛ غريبه هست؛ اما از اين به بعد پاش به خونة همه مون وا ميشه.😞
ناصر، روي رختخواب هاي وسط حياط مي نشيند و پاهايش را دراز مي كنـد
و ميگويد:
ـ خب ننه، اينجا چه خبر؟
ـ هيچي ننه،؛ اينجارم چند روزه دارن مي زنن. يه وقت ديدي ما هـم از اينجـا
رفتيم. اما ميگن تو راه آهن، بليط گير نمي آيد. ميگن روزي چنـد نفـر زيـر
دست و پا له مي شن و آخرشم بيشترشان دست خالي برمـي گـردن .😔 دو روز
بايد اونجا بخوابي تا دو تا بليط بگيري. برق شهرم كه چند روزه قطع شده.
صداي «گرومب» انفجاري، حرف هاي مادر را مي برد و بر در و ديـوار شـهر
لرزه مياندازد. مادر، وحشتزده ميگويد:
ـ يا فاطمة زهرا، دستم به دومنت!😱
گوشه اي همه تيز ميشود و بقيه صدا را در هوا ميجويند. 👂ناصر ميگويد:
ـ زير اين همه تركش خمپاره، بيرون ميخوابين؟!
مادر، با درماندگي ميگويد:
ـ پس چه كنيم ننه؟ بريم توي اتاق تا با بمب، سقف رو سرمون خراب كنن؟!😢
دلِ ناصر مي گيرد و كينه اش به دشمن بيشتر مي شود. دستش ناخودآگـاه بـه
طرف كلاشي مي رود كه كنارش آرام خوابيده است . ميخواهد تن كوفتـه اش را
از زمين بكند و به طرف خط راه بيفتد كه مادر ميپرسد:
ـ بميرم ننه؛ اونجا خيلي گشنگي و تشنگي ميكشين، نه؟
ـ حالا ديگه نه . تا چند روز پيش، بچه ها از گشنگي علف بيابون مي خوردن و از تشنگي آب راديات ماشين؛ اما حالا روز به روز داره بهتر ميشه.☺️
همه در تاريكي نشسته اند و تنها روشنايي حياط، سرخي آتش سـيگار پـدر
ناصر است كه خاموشي ندارد . 🚬پدر سرش را پايين انداخته و گوشش را به ناصر
داده است.👂 دايي و زندايي هم گوش به او سپردهاند. چـشم مـادر از تـن كوفتـه
ناصرش جدا نميشود:
ـ ننه، ناصر، چشمات پر از خوابه؛ بيا يه چرت بخواب.😴
ناصر درمي ماند؛ مي خواهد چيزي بگويد ، اما نمي تونه، مادر، دوبـاره اصـرار
ميكند:
ـ بيا ننه، يه دقيقه چشم هاتو رو هم بذار.
ـ ننه جون اصرار نكن . روي اين زمين دشمن خوابيده؛ مـن چطـور مـي تـونم
بخوابم؟😞
زن سكوت ميكند. بلند و حسرت بار آه ميكشد و ميگويد:
ـ خدا نابودشون كنه.
شليك، از دور شنيده ميشود. مادر، دوباره ميگويد:
ـ پسرداييات، سرشب راديو عراقو گرفت.😢
چشم ناصر ناگهان به طرف پسردايي مي رود و او را كه كنا ر رختخـواب هـا
لميده است ميپايد.👀 مادر ادامه ميدهد:
ـ رجزخوني مي كرد. ميگفـت مـا مـي خـوايم تـا اهـواز بـريم و عـرب هـاي
خوزستان رو آزاد كنيم.
ناصر برمي آشوبد:
ـ مگه از روي جنازة ما رد بشن! 😡
مادر هول ميشود:
ـ خدا نكنه... ميگم ننه، ناصر، تو كه مريضي؛ دست هات مـي لـرزه، كـاري از
پيش نميبري. تو ديگه نرو!😭
[در دنیاے مدࢪن📱
به سبک قدیمے با تو سخن میگویم اے عشق دیرین♥️]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #فرماندھ✌️🏻 ]
❇️ #امام_خامنهاے(حفظهالله):
🕊| واقعاً یکی از آرزوهای ما این است
که در قیامت با شهدای شما محشور بشویم
و ما را شفاعت کنند و ما هم منتفع بشویم.
👥| جوانهای شما، شهیدان بزرگوار ما،
شهدای پُرانگیزه، باایمان، شجاع، که برای
دفاع از حریم اهلبیت (علیهمالسّلام)
داوطلب شدند و با اصرار رفتند و جنگیدند،
مجاهدت کردند و در مقابل دشمن ایستادند
و به شهادت رسیدند امّا درواقع پیروز شدند.
🗓1397/12/22
[حقا ڪه تو از سلاݪہ زهرایے
ݕا خندھ خود مرهم ࢪنج هایے😍]
🌸| Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #دردونہ👼]
مادرمیگہ:
ساعت9شب ڪہ میشه، بهونھ گیرے
زهرا وفاطمه شروع میشہ..
آخه..
هرشب ساعت 9سعید ازسرڪار برمیگشت😍
و زنـ🔔ـگ خونہ رو مےزد وتا آخرشب بساط خندھ وبازے بچہها بهراه بود❤️
#همسر_شهید_انصاری🦋🌸
[بابایے بغݪ کردن و بوسیدنت که هیچ
حتی نشد یڪ دل سیر تو رو بو کنمـ😢]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #عجݪ_فࢪجہ🌱 ]
با نام تو مولای جان هر روز برپا می شوم
با اشک چشم و عهد خود وصل به دریا می شوم
دل را گرفتم از همه امّید بستم بر شما
با این وفا و همدلی راهی به فردا می شوم
از نارفیقان بین جدا همراه با یاران نگر
با توبه از جرم و گناه حرّی به مولا می شوم
شکر خدا آرم به جا دست دعا آرم بر او
زین پس به راه حق فقط من خود مهیّا می شوم
نادم ز کردار خودم سر را فکندم بر زمین
در ارزوی مهرتان همچون زلیخا می شوم
[شݕ تار سحࢪ می گردد🌌
یڪ نفࢪ ماندھ از قوم که بࢪ میگردد✨]
Eitaa.com/Khadem_Majazi
[ #شهیدانہ❣]
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلمهواےشلمچہڪردہ♥️
سرزمینعشق↑سنگرهاےنور..✨
لالہهاےخونین خاڪمقدسجبهہ🌷
ڪهبوےبهشٺمیدهد🌸
دلمقدمگذاشتنبہآسمانرامیخواهد👣
اما...حیفــــ از زمان ها...✨
حیفـــ از محروم شدن 🌱
[شهدا گاهے نگاهے به زیࢪ پایتان بیاندارید🍃]
Eitaa.com/Khadem_Majazi