خَمود ؛
آنکه جانم را سوخت؛ یاد می آرد از این بنده هنوز..؟!
گفتم فراموشم مکن..
گفتا تو در یادی مگر؟!
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند؟
شده در خواب ببینی که تو را قرض کند؟
بروی وهم شوی تا که تو را فرض کند؟
شده در گوش تو گوید که تو را باز تو را..؟
نشوم فاش کسی تا که شوم راز تو را..؟
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی؟
گرهات باز کند تا که تو خاموش شوی؟
شده یک شب برود تا که روی در پی او؟
که تو فرهاد شوی تا بشوی قصه او؟
به همان حال بگویی که تو مجنون منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون منی
شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟!
گره ات کور شود غم به روانت برسد.. :)
سیگار و چای و یک گپ مردانه میخواهد دلش
مرد است دیگر وقت غم ، همخانه میخواهد دلش
وقتی که بی مقصد تمام شهر را طی میکند
یعنی که یک همراهیِ جانانه میخواهد دلش
تنها که باشد در خودش میسوزد اما بیصدا
هر شمع سوزان بی گمان پروانه میخواهد دلش
میخواست محکم باشد اما بغض وقتی میرسد
آن لحظه رستم هم که باشد شانه میخواهد دلش
صد آدم عاقل نصیحت کردهاند او را ولی
او یک نفر هم صحبت دیوانه میخواهد دلش :)
مهدی جوینی
خَمود ؛
قانع به یک نظارهی خشکیم ما ز دور.. صائب
من که تا صبح دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد، مرا..!