جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟
- امیرخسرو دهلوی.
،,
احساسمیکنم مانند کتابی جدا افتاده از قفسهاش در کتابخانهای بزرگ، روی میز کهنهی کتابدار تنها ماندم.
نمیدانم چه کسی مرا با شوقِ طرح روی جلدم بیرون کشید و داستان تلخم دلش را زد که نصف و نیمه رهایم کرد؛
رها شدگانم که میدانید!
جایی در قفسهی منظم ندارند. آنقدر روی آن میز کهنه میمانند و خاک میخورند تا شاید روزی کسی حوصله اش بکشد دوباره کتابهارا بچیند، شایدی با احتمال هرگز!
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
حامد عسکری