* سالها گذشت و من هرگز نفهمیدم چهجوری گریه کنم که قرمزیش و اثرش روی چشمام معلوم نباشه ..
- یک عدد خوددرگیر -
- یکبار دیگر به افق نگاه کرد
شمشیر ها در انتظارش بودند
این آخرین شبی بود که ماه ؛
میتوانست صورت درخشان او را مثل رویایی ببیند
همه ی یارانش را جمع کرد و گفت :
"من دوستانی بهتر از شما نمیشناسم ،
اما هرکس ایجا بماند فردا زنده نخواهد ماند.
شما امشب میتوانید خودتان را نجات داده و بروید .. ''
سکوت سنگینی فضا را پر کرد
تا اینکه برادرش عباس گفت :
'' بعد از تو ،
ما هرگز نمیتوانیم زندگی کنیم
بعد از تو ،
ما هرگز نمیتوانیم نفس بکشیم
بعد از تو .. ''
| گاهی امیلی احساس میکرد اگر خاطرههایش را نمینوشت ، ممکن بود آنقدر خودخوری کند تا تمام شود. دفتر سیاه و حجیمش ، دوست صمیمی و رازنگهداری قابل اعتماد بود که میشد بعضی مسائلی را که نه میشود در دل نگه داشت و نه میشد با کسی در میان گذاشت ، روی صفحهاش ریخت :)
- امیلی و صعود
ال.ام.مونتگومری''
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- هستی چه بُوَد ؟ قصهی پر رنج و ملالی ..
خیلی دلم میخواد یه چیز مستهجن تو چنل بگم و همه فورواردش کنن و شروع کنن به فحش دادن یا سرزنش و نصیحت، و از این طریق به یه کا شدن نزدیک بشم
ولی این کار و نمیکنم.
احتمالا تو زندگی قبلیم یه مجرم و جنایتکار بودم که سردرد رو بهعنوان مجازات برام درنظر گرفتن.
علیرضاقربانیارغوان.mp3
زمان:
حجم:
12.6M
* اندر این گوشهی خاموشِ فراموش شده ؛
یادِ رنگینی در خاطرِ من
گریه میانگیزد :)🖤.
- یک عدد خوددرگیر -
اونجایی که هوشنگ ابتهاج میگه : - امشب به قصهی دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی . .
ولی خدا رحمتش کنه ، من با این شعرش واقعا زندگی کردم ((: