* تا همین چندماه پیش خیال میکردم نزدیک شدن به آدما از کوه کندن برام سختتر باشه، تجربههای قبلی و ناراحتیهای بعدش بهم یادآوری میکردن که نباید به فکر یه عضوِ ذهنی جدید به اسم دوست باشم .
ولی امروز که بعد از دوهفته دیدمش و محکم بغلش کردم و گفتم دلم برات تنگ شده، فهمیدم کار از کار گذشته و من یه دوستِ جدید، یه درگیری ذهنیِ جدید و یه منبع نگرانیِ جدید برای خودم ساختم.
ترسیدم.
وقتی میای منو وابستهی خودت میکنی و درنهایت سرد میشی یا عوض میشی این حس رو بهم میدی که انگار همزمان هزارتا میخ داره فرو میره تو قلبم.
احساس میکنم همهی آهنگا تکراری شدن، انگار همه دارن یهسری جمله رو در قالب ریتمهای متفاوت تکرار میکنن :/
هدایت شده از مُتَرادِف !
عمیق ترین روابط آدما
بخاطر احمقانه ترین دلایل تموم میشن -_-
* اگه میدونستی وقتایی که میدونم خوب نیستی و راجبش ازت میپرسم و انکار میکنی چهقدر نگران میشم و فکر و خیال میکنم، ازم خجالت میکشیدی.
_ چی باعث شده اینقدر صبور باشی ؟
+ روزی نیم ساعت تو ایستگاه منتظر اتوبوس وایستادن :/
- یک عدد خوددرگیر -
_ چی باعث شده اینقدر صبور باشی ؟ + روزی نیم ساعت تو ایستگاه منتظر اتوبوس وایستادن :/
* انتظار و تلاش برای وصل شدن فیلترشکنام.