روی تخت دراز کشیدم و دقیقا دارم به همون اخرین لباسی که توش به کام مرگ گرفتار میشم فکر میکنم
بلیز طوسیه یا پیرهن ابیه
دارم فکر میکنم سالها بعد بچه ی شیطون فامیل کشوی پایین تختو بیرون میکشه و عینکمو از توش در میاره و با تعجب میپرسه که 'این عینک برای کیه!؟'
و همین سوالش چشمای بابارو تر میکنه
دارم فکر میکنم صمیمی ترین دوستم برای عرض ارادتش به من کدوم عکسمونو پست میکنه!؟ اونی که تو پارکِ و حواسم نیست یا اون یکی که رو بلندی پشت دانشگاه گرفتیم!؟
دارم فکر میکنم چند نفرشون برای این تن خسته به نماز میایستن
چند نفرشون سالها بعد موقع خوردن شیک و غذاهای مورد علاقم یاد من میوفتن
اصلا کسی قراره منو یادش بیاد!؟
چه تلخ که سالها بعد از من فقط چهار متر پارچه و چند تا وسیله ی نسبتا بی ارزش باقی میمونه.