تا دلم برات تنگ میشه، میشینم اسمتُ با میمِمالکیت مینویسم، شعر میخونم، اهنگ گوش میدم، سیگار میکشم، قدم میزنم، اما دریغ از اینکه همهی اینام منُ دلتنگتر میکنن.
اعتراف کردن به اینکه داری خودتو از دست میدی یکی از سخت ترین هاست،مثل اینه که یک مادر بچه ای رو که براش کلی زحمت کشیده یک شبِ از دست بده،یا اون گل رزی که واسش کل شب ها بیدار موندی و بهش آب دادی پژمرده بشه،یا اون پاکت سیگاری که با ته مونده پولای تو جیبت خریدی خیس بشه.از دست دادن خودت میتونه همین قدر یکهویی باشه و تا به خودت میای متوجه میشی نه میتونی بچه رو به مادر برگردونی،نه گل رو به باغبان،نه سیگار رو به سیگاری و نه خودت رو به خودت. پس میری یه گوشه میشینی و دور شدن خودت و دیگران رو میبینی و اونجاست که قبول میکنی و همه چیز برای همیشه تموم میشه.
نصف وقتایی که دیر سین میکنم یا اصلاً سین نمیکنم قصدم نادیده گرفتن طرف نیست، فقط میخوام منتظر بمونم مودم خوب شه و تو یه شرایطی جواب بدم که بتونم درست باهاش حرف بزنم، ولی انقدر طول میکشه که کلاً یادم میره.