بیشتر از همیشه دلم میخواست توی بغلت گریه کنم و بگم که از این وضعیت مزخرف خستهام، اما چون میدونستم قرار نیست هیچوقت اشکامو پاک کنی و منو مطمئن کنی از بودنت، خندیدم و گفتم هیچم ناراحت نیستم.
انجا را نمیدانم
اما اینجا تا
پیراهنت را سیاه نبینند،
باور نمیکنند
چیزی از دست
داده باشی.
هرروز بیش از پیش
میکوشیدم که از
اطرافیانم نرنجم،
اما انگارکوششِ انها
برایِ رنجاندنِ من
بیشتر بود.