یادم رفته است روزهایِ خوب چگونه بودند، یادم رفته است هیجانِ اتفاقات خوب چطور بودند، همه چیز یادم رفته است و این میان خودم را هم به فراموشی سپردهام.
رنجِ او انقدر طولانی شد
که اطرافیانش عادت کردند؛
و از یاد بردند که او، سخت در عذاب است.
یه غمی تو دلمه که هیچکس نمیتونه بفهمتش.
حتی خودمم نمیخوام کسی بدونه
تنهایی حملش میکنم باخودم(:
اینقد بار سنگین و سختیه که جونمو داره میگیره ازم.
همهی حال خوبم از دست رفته فقط بخاطر اون غمه،کاش همه چی درست شه.
هرموقع نیاز داشتم حرف بزنم یکم،ناشناس گذاشتم و متاسفانه هیچوخ موفق نشدمو شوما ساکت موندید