اینروزا خالیه؛ خیلی خالی شاید چون ادما مغزشون کاراشون و حرفاشون خالی و پوچ شده.
دیگه هیچکس تو خیابون به گربه کنار جدول غذا نمیده.
دیگه هیچکس به پیرزن همسایه که کلی پلاستیک دستشه کمک نمیکنه.
دیگه هیچکس به رهگذری که با بوی عطرش حس خوب میده لبخند نمیزنه.
دیگه رنگی نداریم.
همه چی خاکستری شده.
من كنارت بودم توى تاريک ترين شباى زندگيت؛ تو كجا بودى وقتى من روى زانوهام خم شده بودم، بدنم از عصبانیت و حسای بد میلرزید و چشمام خون بود!؟