خودمم درگیرشم ، نمیدونم ، من حتی بیشتر از تو دلم میخواد بدونم که چرا دارم این کارو با خودم میکنم ، تا کِی میخوام اینی که هستم رو ادامه بدم. راستشو بخوای خودمم خسته شدم ، ناامید شدم از اینی که هستم ، چرا؟ نمیدونم. شاید چون تو ناامید شدی ازم. میدونی ، خیلی ″چرا″ توی این ذهنِ کوفتیمه ولی هیچ جوابی برای هیچکدومشون ندارم ، گیجم میکنن ، آدم نیستم دیگه. هیچوقت نتونست آدم عادیای باشم. بشم. همیشه جدا از همه بودم ، از کسی کمک نخواستم ، نخواستم کسی درکم کنه یا منو از زندانی که با سوالای توی سرم ساختمش نجاتم بده. نزاشتم کسی شبا زیاد باهام حرف بزنه. شاید به خودم بد کرده باشم ولی باور کن میترسم. میترسم که خودِ واقعیمو رو کنم. میترسم کسی بفهمه ضعیفم. خیلی وقتا کمک میخواستم. نیاز داشتم بهش. ولی نیمی از وجودم دوست نداره اینجوری باشم. برای همینه از شبا متنفرم. هرکسی به یه دلیلی متنفره و اینم دلیل منه. یادم نمیاد از کِی اینطوری شدم. دوست ندارم نبودنِ تورو بهونه کنم. اونقدراهم مهم نبودی. بودی؟ نمیدونم. حرفمو پس میگیرم. بنظرم بودی. من کنارِ تو حالم خوب بود ، خیلی ضعیف بودم ، همیشه به تو نیاز داشتم ، ارزششو داشتی. حداقل من اینطوری راجبِ تو فکر میکنم. تو چی!؟ اصلاً بهم فکر میکنی!؟
تاحالا شده به یکی نگاه کنی باخودت بگی کاش هیچوقت از دستش ندم!؟
خواستم بگم من همونم از دست دادم.
پیروزیهای چشمگیری ندارم ولی میتوانم با شکستهایی که از انها زنده بیرون امدهام، غافلگیرت کنم.