حال این روزهام یه چیزی تو مایه های همون لحظه ایه که وسط یه مکالمه بغض خفهت میکنه ولی صدات رو صاف میکنی، چشم هات رو میبندی و یه نفس میکشی تا یکم بیشتر دووم بیاری، با اینکه میدونی تهش فروپاشی مطلقه.
وقتی چیزی که نیستم رو بهم نسبت میدن، دوس دارم همونی بشم که میگن، تا بفهمن از توهم تا واقعیت چقدر راهه.
دوست دارم یه نخ سیگار روشن کنم برم بشینم کنار داریوش بگم؛جدی اونی که رفته دیگه هیچوقت نمیاد!؟