این روزا انقدر حالم بده که اصلا برام مهم نیست
چی میگین راجبم یا چی فکر میکنین یا چه توقعی دارین ازم انقدر چیزای زیادیو دارم از دست میدم که مهم نیست اگه توام جزوشون باشی خودت اگه دوسم داشته باشی درک میکنی اگه هم نه که هیچی.
ادم کور، وقتی چشاش باز شه اولین چیزی که میشکونه عصای دستشه همون چیزیکه وقتی کور بود باهاش راه میرفت.
تو میتونی انقدر الکل بخوری که از شدت مست بودن شبِ قبلت یادت بره، اما من فهمیدم که حتی مست بودنم باعث نمیشه ادمایی که دوستشون داشتی و از دستشون دادی رو از یاد ببری.
این روزا با تمام سختیاش با تمام خوب و بداش میگذره اما یسری ادما هستن که تو این روزای سخت ذاتِ واقعیشون رو نشون میدن و میرینن تو طرز فکرمون نسبت به خودشون.
این روزا دقیقا بخاطر همین اتفاق میفتن که ادمای خوب و بد زندگیت رو بشناسی و تو باید انقدر جرعت داشته باشی با تمام علاقه ای که نسبت به ادمای بدت تو زندگی داری پرتشون کنی بیرون و یجور خودت رو کمرنگ کنی که انگار نه انگار وجود داشتی و ادمایی که تو بدترین شرایط همراهت بودن رو فراموش نکنی خلاصه که قدر این ادمایی که تو سختیا همراهتونن رو بدونید خیلی کم یابن.
یه سری حرفام هست نه گفته میشه و نه شنیده میشه
نه میشه نوشتشون و نه میشه خوندشون
همینا میشن بغض و ته نشین میشن توی گلوی ادم و بالاخره یه شب راه نفسشو میبندن و صبح که شد همه توی گوش هم پچ پچ میکنن؛
" فلانی که چیزیش نبود.
چیشد مُرد راستی؟! "