میدونی من کجام!؟
من دقیقا اونجام که هوشنگ ابتهاج میگه؛ نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد، من اینجا گیر کردم، خیلیوقته.
همهی ما دلتنگ کسی هستیم که
هرچقدرم دلمون براشون تنگ بشه
کاری نمیتونیم بکنیم . . .
به جز دست کشیدن روی سنگ قبرش
گریه کردن کنار سنگ قبرش
همهی ما . . .
دلتنگ کسی هسیم که نمیدونیم زیر خاک چیشدن(:
یسال دیگم از نبودنت گذشت؛روحت شاد.
کم کم یاد میگیری همه دردا ، یا همه از دست دادنا هم بدنیست عین واکسنه ، اولش میسوزونه ولی قویترت میکنه.
دلتنگی ی جور بیماریه.
مثل سرطان، ک خوشخیم و بدخیم داره.
ک اگه کاری براش نکنی از پا درت میاره.
کسی ک میگه دلش برات تنگ شده
و برای دیدنت کاری نمیکنه،
یا داره دروغ میگه، یا معنی دلتنگی رو نمیدونه..!
نشستم دستمو زدم زیر چونم دارم نگا میکنم ببینم این زندگی ته داستانمو کجا میبره منتظرم ببینم مثل قصه ها پایان خوش رو برا ماهم مینویسه یا نه!
خیلی دلم میخاد حرف شایع که میگفت: «نمیدونی چقد دلم میخاد یرو بدون اینکه به کسی بگم برم»
عملیش کنم! ینی یه روز گوشیمو ریست کنم سیم کارتمم بشکنم و برم یه جایی دور با ادمای جدید و زندگی جدید شروع کنم! همه چی از اول('
حق داری بم بگی از سنگم وقتی نمیدونی توی خلوت خودم چجوری احساساتم رو به بدترین و سخت ترین شکل توی نطفه از بین میبرم و خفش میکنم تا این درد رو با دست خودم حس کنم؛ نه با دست یه ادم یا اتفاق دیگهای