یکی از دلایلی که هیچوقت هیچجایی بهم خوشنگذشته این بوده که خودم یهجا بودم، فکر و دلم یهجا دیگه
مرگ لزوما به این معنا نیست که جسمتم بی جون بشه.
مرگ یعنی شبایی که فقط خودت میدونی چند بار ارزوی مردنتو کردی.
اگه تو هم مثل من شبا دلشوره شدید میگیری، تپش قلب میگیری، بدنت یخ میزنه و همه اینا بی دلیله.
سلام! فقط خودمو تو میدونیم چه حس دردناکیه.
من داشتم خوب میشدم، داشتم لبخند میزدم ، حالم خوب بود.
ولی بازم کم اوردم، بازم این شدم که میببنی، باز دلشوره، باز نگرانی ، باز تپش قلب و باز مصرف داروهای دکتر . . .
پس من دقیقا کی خوب میشم!؟
فکر میکنی من خوشم میاد یهو اینطوری غمگین شم!؟
فکر میکنی دوست دارم اینطوری دست و پاهام بلرزه
!؟اینطوری با بغض این کلمه های لعنتیو تایپ کنم!؟
نه ، ولی انگار این حس گند هیچ وقت قرار نیست دست از سرم برداره.
کاشکی عزیزانم درحال حاضر کمی توقعاتشون رو از من در زمینهی «خبر نمیگیری» و «یه حال نمیپرسی» کم کنند. عذر میخوام، بنده خودم هم درحال مردن هستم.
اینکه یکی میخنده خوشحال نیست اونیکه عصبیه ادم بدی نیست کسی که هنر میخونه خنگ نیست اونیکه تو خیابون ماشین اخرین مدل زیر پاشه کلاهبردار نیست موفقیت به درسه خوب نیست دختری که تو خیابون میخنده هرزه نیست اونیکه نماز نمیخونه کافر نیست هرکس ناراحته شکست عشقی نخورده و قضاوت هرکی از رو قیافش نیست و زندگیه منم به تو مربوط نیست.
مثلا هرکی
هرکجای این کرهی زمین
به یادِ ما اهنگی گوش میداد
و سیگاری دود میکرد
برامون نوتیفیکیشن میومد
همینقدر ساده
همینقدر دست نیافتنی.
هر روز که میگذره بیشتر معتقد میشم که نباید روی فهم و شعور و لیاقت هیچکس حساب باز کنم.
من خودمو گم کردم ، خیلی وقته خودمو گم کردم.
من دنبال خودمم، دنبال همون ادمیم که لبخند رو لباش بود.
کسی اون ادمو ندیده!؟