گاهی وقتها دلم میخواد بی بهونه غیب شم و هیچ اثری از خودم باقی نزارم، گاهی وقتها دلم میخواد یه پاک کن بگیرم دستمو تموم خاطره های مشترکم با ادمهارو برای همیشه از حافظشون پاک کنم، دلم میخواد منی وجود مادی و معنوی نداشته باشه، اینجوری خیلی اوضاع بهتر میشه، هم برای من،هم برای بقیه، جفتمون کمتر از قبل زجر میکشیم و هیچکدوم از حسهای مزخرف بعد مرور خاطره هارو تجربه نمیکنیم.
ولی من ادمیو میخام که بهم بگه بشین روبهروم و برام از چیزایی بگو که فکر میکنی برای هیچکس مهم نیست.
به خودم اومدم دیدم دیگه اون ادم قبلی نیستم،
دیگه هیچی ازم باقی نمونده، دیگه فقط یه جسمم، همین.
گفتم: بالاخره که فراموشش میکنی اینجوری نمیمونه.
نفس عمیقی کشید و گفت: یاد بعضی ادما هیچوقت تمومی نداره؛
با اینکه نیستن، با اینکه رفتن، ولی هیچ وقت خاطره شون تموم نمیشه.
گفتم:ولی همین که نیستش، کم کم همه چی تموم میشه.
گفت:بودن بعضی از ادما، تازه از نبودنشون شروع میشه.
هرسری گفتم "یادم رفت چی میخواستم بگم بهت"درواقع یادم بود فقط دیگه بنظرم تو شنوندهی خوبی نبودی واسش.
تاحالا توجه کردید که خیلی از بحثای بین ادما سر دوست داشتنه!؟
خیلی وقتا ادما بحث میکنن،چون دوست ندارن رابطه شون خراب بشه؛
وگرنه خیلیا حتی ارزش بحث کردن هم ندارن،
اره، یه موقع هایی بحث کردن، ینی دوست دارم(: