تموم نمیشه، هیچ وقت این حس بد تو وجود من تموم نمیشه، هیچ وقت این حس بد دست از روی گلوی من بر نمیداره ، هیچ وقت از جوییدن خرخره من خسته نمیشه.
دلم میخواد رو ی برگه بنویسم؛"این فرد هیچ علاقه ای به صحبت درباره هیچ موضوعی با هیچ کس ندارد؛ لطفاً سر بحث را باز نفرمایید." بعدشم بچسبونمش به پیشونیم.
از این ناراحت نیستم اونی که باید میشد؛ نشد.
از این ناراحتم چرا با این که میدونستم اشتباهه؛
با سماجت تمام ادامه دادم.
از اینکه واستادم تا به بدترین شکل ممکن ببازم.
دلخور میشیم و حتی یبارم به زبون نمیاریم. تغییر میکنیم، کم میخندیم، کوتاه حرف میزنیم، بیتوجهی میکنیم. نمیدونن این کوتاه گفتنا و اخم کردنا نتیجهی همون نگفتناست. در نتیجه سرد میشن، ترکمون میکنن، فکر میکنن دوستشون نداریم، ما میمونیم و یه عالمه دلخوری و غم، ما میمونیم و دنیایی از سوال و تعجب، ما میمونیم و احساساتی که به مرز دیوونگی رسیده.
فک میکنم فرستادن اهنگای قشنگ، بزرگترین لطفیه که میشه در این فضای "مجازی" در حق همدیگه کرد.
منه احمق فکر میکردم تو یه فرشته ای!
فکر میکردم تو تنها کسی هستی که هیچوقت هیچوقت قرار نیست بهم اسیب بزنه.
اما نه!
تو یه هیولا بودی تو لباس یه انسان.
تلاش کردم نقش بازی کنم
تلاش کردم بگم خوبم
بگم همچی داره خوب پیش میره!
اما نرفت، یه شب دیگه برای همیشه صورتم شد زشت ترین صورت.
دیگه یه اخم زشت نشست رو لبخندم.
خیلی جاها دلم برات تنگ میشه؛
نبودنت هنوز ک هنوزه خیلی جاها میزنه تو ذوقم.
ولی نیستی دیگه،کاریش میشه کرد!؟نه