لحظه هایی هست تو زندگی که هممون زانو میزنیم گوشه اتاق بهم ریختمون و چشمامونو میبندیم و همه حماقتها اشتباهاتمون تو مغزمون رژه میرن
صداها تو ذهنمون انعکاس پیدا میکنن
دوست داریم اون لحظه رو از تمام وجود عوق بزنیم و بالا بیاریم
نه میتونیم فرار کنیم
نه توان ادامه دادن رو دادیم
فقط میتونیم خیره شیم به دیوار اتاقو از درون طغیان کنیم.
نیاز دارم یکی بیاد باهم بریم یجا بشینیم تا صب سیگار بکشیم و اهنگی که دوس داریمو باهم گوش کنیم.
با یه بنده خدایی از دوستام حرفم شد
اومده میگه تو زودرنجی زود بت برمیخوره
خب چیزی ک هس ادم از اونایی ک دوسشون داره ب دل میگیره دیگ اگ ن بقیه ک ب شخمشم نیستن🚶🏻♂💔
اره به یه نقطه هم میرسی که گریه نمیکنی ، یعنی نه اینکه نخوای بکنی ، نمیتونی ، اون موقع فقط داد میزنی.