چیزیکه وحشتناک بود حس میکردم نه زندهی زنده هستم و نه مردهی مرده.
فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و اسایش مرگ استفاده میکردم.
هر بار که به ازدواج فکر میکنم یاد شغلم، حساب بانکی، ژن بد و زندگی که هر روز داره سختتر میشه میافتم و تصمیم میگیرم همچنان مجرد بمونم، که نه یه نفر دیگه رو کنار خودم دچار مشکل کنم و نه چند تا بچه رو در اینده به دردسر بندازم.
تو متاسف نیستی،
تو هیچوقت معذرت خواهی نکردی، تو هیچوقت عوض نشدی؛
تو زندگیمو خراب کردی.
از اون دَسته ادمای احمقیام که بخاطر همه، هرکاری میکنم تهش من میمونم و یه مشت ادمی که به هیچ جاشون نیستم.
و این یک داستان نیست.
خسته از صبوری بیش از حد؛
خسته از ایستادگی بالا تر از توان، و خسته از جنگیدن بیپایان.
کلا اونیکه واسه همه وقت میزاره به حرفهای همشون گوش میده باهاشون درد و دل میکنه خودش تنهاترینه.
کاش بفهمیم پسر مجبور نیست کمبودهای مالیِ تو رو جبران کنه ؛ دختر هم مجبور نیست کمبودهایِ جنسی تورو جبران کنه.
بالاخره از یه جایی به بعد چشمات باز میشه، گوش هات میشنوه و تازه میفهمی چه خبر بوده.
اونجاست که میفهمی درگیر یه مشت اشتباه بودی و یقینا میدونستی داری گند میزنی به زندگیت و خودتو نابود میکنی اما انقدر از انجام دادن اون اشتباه لذت میبردی که برات مهم نبود ته خط کجاست.
و خب ادم به یه نقطه ای از زندگی میرسه به جایی که تازه خودشو پیدا میکنه، اونم درست لبهی پرتگاه و همونجا میفهمه که چقدر به غلط زندگی کرده و دیگه نه راه پس داره نه راه پیش.
و اون روز برای همه چیز خیلی دیره.
خیلی دیر . . .
همش حرفام یادم میره. یادم میره که بخندم،
یادم میره که داد بزنم، یادم میره باید چیکار کنم، یادم میره به اطرافیانم توجه کنم، یادم میره قلبم بد خستس، یادم میره من ادمم، یادم میره باید زندگی کنم. یادم میره، همه چی یادم میره،
همه چی نه، تو نه،
تو،
نه.