⎯ꥇꥇּ 𝓦elcome to another challenge!
_شما این پیام + یکی از پستای مورد علاقه تون رو به مدت ۲۴ ساعت فور می کنید و دهه و ژانر مورد علاقه تون میگید تا براتون یه داستان [backstory] بنویسم؛ بگم توی زندگی اطرافیانتون چه نقشی دارید و اگه زندگیتون یه فیلم یا رمان بود چه پایانی داشت⋆
"اگه دوست داشتید از زیبایی هاتون هم بزارید تا شما رو به یه الهه یونانی هم تشبیه کنم"
Tag: 🎞️|🪶
Limit: 90
You're a CAREGIVER 📜
[در خانهای قدیمی و مجلل، با مبلمانی که بوی چرم کهنه میداد و چلچراغهای کریستالی که گرد و غبار زمان بر رویشان نشسته بود، زنی جوان و ستارهی سینمای آن روزگار، احساس میکرد در زیر نگاهی نامرئی قرار دارد. خشخش صدای پارچهی لباسهای ابریشمیاش در سکوت نسبی اتاق، تنها صدایی بود که سکوت وهمآور را میشکست. زمزمههای خفیفی که از دوردست به گوش میرسید، شبیه نجوای ارواح در فیلمهای ترسناک بود که گویی از روزگاران گذشته آمده بودند. او به سمت آینهی قدی، با قاب چوبی تیره و حکاکیهای ظریفش، قدم برداشت. اما تصویری که دید، چهرهی آشنای خودش نبود؛ بلکه بانویی ناآشنا با چشمانی سرد و لبخندی محو و مرموز که گویی از دل یک تابلوی نقاشی قدیمی بیرون آمده بود. ناگهان، تلفن زنگدار قدیمی با صدای زنگ فلزی و گوشخراشش، سکوت را شکست. با دست لرزان گوشی را برداشت، اما پشت خط جز نفسهای سنگین و سکوتی پر از ابهام چیزی نبود. این خانه، که زمانی پناهگاه آرزوهایش بود، حالا به صحنهی تئاتری ترسناک بدل شده بود که در آن، مرز واقعیت و آنچه در ذهن میگذشت، به سختی قابل تفکیک بود. صدای خراش آرامی از پشت در، نشان از حضوری ناشناخته داشت و وعدهی شب هولناکی را در دل زرق و برق فریبندهی این بنای تاریخی میداد. وحشت وجودش را فرا گرفته بود، گویی در این خانهی پر از راز، کسی یا چیزی در کمین او نشسته بود.]
_______
_End of your story?
𝓕𝓸𝓻; @LetzteSzene1940
You're a SUNSHINE 📜
[در عمارت باشکوهی در لندن عصر ویکتوریایی، دختری جوان از خانوادهای اشرافی، با وجود زندگی در میان تجملات و تشریفات سلطنتی، در درون خود احساس بیگانگی عمیقی میکرد. کنجکاوی ذاتی و علاقهاش به هنر، او را از هیاهوی مهمانیها و گفتگوهای بیهوده دور میساخت. پناهگاه او، اتاق زیر شیروانی غبارگرفته و ساکت عمارت بود؛ مکانی که در آن میتوانست از نگاههای ارزیاب و انتظارات خانوادهاش بگریزد. در یکی از این خلوتهای دلگیر، در میان انبوهی از اشیاء کهنه و فراموششده، مجموعهای از گچبریهای باستانی با نقوشی عجیب و نمادین توجه او را جلب کرد. این نقوش، که به نظر میرسید بخشی از تاریخ پنهان خانوادهاش باشند، راز سپری جادویی را در دل خود داشتند؛ سپری که گفته میشد توسط یکی از اجداد دوردست، برای محافظت از عمارت در برابر نیروهای تاریک و نامرئی بنا نهاده شده بود. اما جادوی این محافظ کهن، رو به زوال بود و شکافهایی در آن پدیدار شده بود که سایههایی از دنیای دیگر، فرصت نفوذ و رخنه به حریم امن عمارت را مییافتند. دختر جوان، با تکیه بر استعداد هنری ذاتیاش و درک روزافزونی که از ماهیت و اهمیت این میراث فراموششده پیدا میکرد، خود را در برابر چالشی بزرگ میدید. او باید راهی برای بازفعالسازی این سد باستانی مییافت و سرنوشت عمارت و ساکنانش، اکنون در دستان توانای او، که باید میان دنیای هنری اش و جادوی کهن پلی میساخت، قرار گرفته بود.]
_______
_End of your story?
𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/ca3tle "𝜗ৎ"
You're a DAMSEL IN DISTRESS 📜
[غروب پاییزی دهه هفتاد، خیابانهای شهر با نور نارنجی چراغهای گازی روشن شده بود و بوی خاک بارانخورده با عطر قهوه در هم آمیخته بود. او، با دامنی پیلهدار و بلوزی از جنس حریر که گلهای ریزِ مخملی رویش نقش بسته بود و موهایش که مانند آبشار طلا بر روی دوشش ریخته بود، در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و به شیشههای بخار گرفتهی اتوبوس قدیمی نگاه میکرد. نگاهش، کنج پنجرهی کافهی روبرو را دنبال میکرد، جایی که مردی با پالتوی بلندِ خاکستری و عینکی تیره، پشت میزی تنها نشسته بود و ورقهای درهمی را بررسی میکرد. او با هر بار که نگاهش به مرد میافتاد، موجی از اضطراب شیرین وجودش را فرا میگرفت؛ مردی که در ظاهر، سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، اما گاه در میان نگاههای گذرا، برق غریبی در چشمانش دیده میشد که او را به تفکر وا میداشت. آیا این برق، نشانی از پیچیدگیهای درونیاش بود، یا صرفاً بازتاب نور چراغها؟
ناگهان، مرد از کافه بیرون آمد و به سمت ایستگاه اتوبوس آمد. با قدمهایی که نه عجله داشت و نه تعلل، کنار او ایستاد. سکوت بینشان، پر از ناگفتهها بود؛ او از مرد، جز تصویری مبهم در ذهنش نداشت؛ مردی که انگار در دنیای خودش سیر میکرد و کمتر با دیگران ارتباط برقرار میکرد. مرد به آرامی گفت: «این اتوبوسها همیشه دیر میرسن، مگه نه؟» صدایش، آرام و بدون هیچ هیجانی بود، اما در همان حال، نوعی اقتدار خاموش را در خود داشت. او فقط سرش را تکان داد و نگاهش را دوباره به شیشههای بخار گرفته دوخت. دو نفری که در جهانی پر از تردید و ابهام، به دنبال مسیری برای رسیدن بودند، مسیری که شاید مقصدش، تنها آغازی برای سفری دیگر باشد.]
_______
_End of your story?
𝓕𝓸𝓻; @venicebitch
You're a SIDEKICK 📜
[سال ۲۰۰۷، آسمان زیر نور نئونی آسمان خراش های لس آنجلس میدرخشید. او پشت فرمان لکسوس تیونشدهاش، در خیابانهای خیس میتاخت. نوکیای قدیمی روی صندلی لرزید و پیامی با رمز کوتاه روی صفحه آمد. او با یک دست فرمان را نگه داشته بود و با دست دیگر سعی میکرد هندزفری سیمیاش را از گره نجات دهد. موزیک هیپهاپ در ماشین میپیچید و انعکاس رنگهای بنفش و آبی روی داشبورد، حال و هوای دهه ۲۰۰۰ را زنده میکرد. مقصدش انبار متروکهای در حاشیه شهر بود؛ جایی که قرار بود معامله انجام گیرد.
به محض رسیدن، ماشین را خاموش کرد و در سکوت به سمت در آهنی رفت. هوای سنگین و نمدار درون انبار بوی زنگزدگی میداد. او با یک حرکت سریع در را گشود، اما صدای فلزات افتاده در سکوت طنین انداخت و باعث شد زیر لب پچپچ کند: «عالی شد، حتماً همه خبردار شدن.» سپس چراغقوهاش را روشن کرد و قدم در تاریکی گذاشت، جایی که تنها صدای نفس خود را میشنید، درست پیش از آنکه سایهای نامعلوم در انتهای سالن تکان بخورد.]
________
_End of your story?
𝓕𝓸𝓻; @zalzalakkk
You're a GREATOR 📜
[در اوایل دههی ۲۰۰۰، درست زمانی که اینترنت دایلآپ هنوز صدای خشخش مشهورش را داشت، زنی با کت جین کمربادامی و کیف دستی براقش وارد کتابفروشی کوچکی شد که شایعه شده بود «چیزهای عادی» در آن زیاد دوام نمیآورند. میان قفسهها، کتابی با جلدی بنفش و براق – شبیه کاورهای فانتزی آن دوران – خودش را به او نشان داد و وقتی آن را لمس کرد، صفحهها مثل صفحهنمایش یک لپتاپ قدیمی روشن شدند. هوای اطراف موج برداشت و او ناگهان در میان خیابانی دیگر ظاهر شد؛ خیابانی با چراغهای نئون، پوسترهای موزیکویدئوهای پاپ و موجوداتی که بیش از حد خوشپوش بودند برای اینکه فقط «خیلی عادی» باشند.
او با کفشهای پاشنهدارش روی سنگفرشهای براق قدم میزد و سعی میکرد بفهمد چرا هر رهگذری انگار میدانست او از دنیای دیگری آمده. نورهای بنفش روی ساختمانهای بلند میرقصیدند و نسیم بوی عجیبی از جادو و اسپری موی ارزان دهه ۲۰۰۰ با خود داشت. در دوردست، صدایی آرام اما واضح نامرئی او را صدا میزد، انگار قرار بود مأموریتی را شروع کند که فقط خودش توان انجامش را داشت. او کیفش را محکم گرفت، نفس عمیقی کشید و قدم به سمت آن صدا گذاشت، بیآنکه بداند پشت اولین پیچ، چه چیزی – یا چه کسی – انتظارش را میکشد.]
________
End of your story?
𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/joinchat/958595942C9c81fda7f8 "𝜗ৎ"