eitaa logo
𝜗ৎ
2 دنبال‌کننده
110 عکس
7 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
You're a CAREGIVER 📜 [در خانه‌ای قدیمی و مجلل، با مبلمانی که بوی چرم کهنه می‌داد و چلچراغ‌های کریستالی که گرد و غبار زمان بر رویشان نشسته بود، زنی جوان و ستاره‌ی سینمای آن روزگار، احساس می‌کرد در زیر نگاهی نامرئی قرار دارد. خش‌خش صدای پارچه‌ی لباس‌های ابریشمی‌اش در سکوت نسبی اتاق، تنها صدایی بود که سکوت وهم‌آور را می‌شکست. زمزمه‌های خفیفی که از دوردست به گوش می‌رسید، شبیه نجوای ارواح در فیلم‌های ترسناک بود که گویی از روزگاران گذشته آمده بودند. او به سمت آینه‌ی قدی، با قاب چوبی تیره و حکاکی‌های ظریفش، قدم برداشت. اما تصویری که دید، چهره‌ی آشنای خودش نبود؛ بلکه بانویی ناآشنا با چشمانی سرد و لبخندی محو و مرموز که گویی از دل یک تابلوی نقاشی قدیمی بیرون آمده بود. ناگهان، تلفن زنگ‌دار قدیمی با صدای زنگ فلزی و گوش‌خراشش، سکوت را شکست. با دست لرزان گوشی را برداشت، اما پشت خط جز نفس‌های سنگین و سکوتی پر از ابهام چیزی نبود. این خانه، که زمانی پناهگاه آرزوهایش بود، حالا به صحنه‌ی تئاتری ترسناک بدل شده بود که در آن، مرز واقعیت و آنچه در ذهن می‌گذشت، به سختی قابل تفکیک بود. صدای خراش آرامی از پشت در، نشان از حضوری ناشناخته داشت و وعده‌ی شب هولناکی را در دل زرق و برق فریبنده‌ی این بنای تاریخی می‌داد. وحشت وجودش را فرا گرفته بود، گویی در این خانه‌ی پر از راز، کسی یا چیزی در کمین او نشسته بود.] _______ _End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @LetzteSzene1940
You're a SUNSHINE 📜 [در عمارت باشکوهی در لندن عصر ویکتوریایی، دختری جوان از خانواده‌ای اشرافی، با وجود زندگی در میان تجملات و تشریفات سلطنتی، در درون خود احساس بیگانگی عمیقی می‌کرد. کنجکاوی ذاتی و علاقه‌اش به هنر، او را از هیاهوی مهمانی‌ها و گفتگوهای بیهوده دور می‌ساخت. پناهگاه او، اتاق زیر شیروانی غبارگرفته و ساکت عمارت بود؛ مکانی که در آن می‌توانست از نگاه‌های ارزیاب و انتظارات خانواده‌اش بگریزد. در یکی از این خلوت‌های دلگیر، در میان انبوهی از اشیاء کهنه و فراموش‌شده، مجموعه‌ای از گچ‌بری‌های باستانی با نقوشی عجیب و نمادین توجه او را جلب کرد. این نقوش، که به نظر می‌رسید بخشی از تاریخ پنهان خانواده‌اش باشند، راز سپری جادویی را در دل خود داشتند؛ سپری که گفته می‌شد توسط یکی از اجداد دوردست، برای محافظت از عمارت در برابر نیروهای تاریک و نامرئی بنا نهاده شده بود. اما جادوی این محافظ کهن، رو به زوال بود و شکاف‌هایی در آن پدیدار شده بود که سایه‌هایی از دنیای دیگر، فرصت نفوذ و رخنه به حریم امن عمارت را می‌یافتند. دختر جوان، با تکیه بر استعداد هنری ذاتی‌اش و درک روزافزونی که از ماهیت و اهمیت این میراث فراموش‌شده پیدا می‌کرد، خود را در برابر چالشی بزرگ می‌دید. او باید راهی برای بازفعال‌سازی این سد باستانی می‌یافت و سرنوشت عمارت و ساکنانش، اکنون در دستان توانای او، که باید میان دنیای هنری اش و جادوی کهن پلی می‌ساخت، قرار گرفته بود.] _______ _End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/ca3tle "𝜗ৎ"
You're a DAMSEL IN DISTRESS 📜 [غروب پاییزی دهه هفتاد، خیابان‌های شهر با نور نارنجی چراغ‌های گازی روشن شده بود و بوی خاک باران‌خورده با عطر قهوه در هم آمیخته بود. او، با دامنی پیله‌دار و بلوزی از جنس حریر که گل‌های ریزِ مخملی رویش نقش بسته بود و موهایش که مانند آبشار طلا بر روی دوشش ریخته بود، در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و به شیشه‌های بخار گرفته‌ی اتوبوس قدیمی نگاه می‌کرد. نگاهش، کنج پنجره‌ی کافه‌ی روبرو را دنبال می‌کرد، جایی که مردی با پالتوی بلندِ خاکستری و عینکی تیره، پشت میزی تنها نشسته بود و ورق‌های درهمی را بررسی می‌کرد. او با هر بار که نگاهش به مرد می‌افتاد، موجی از اضطراب شیرین وجودش را فرا می‌گرفت؛ مردی که در ظاهر، سرد و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، اما گاه در میان نگاه‌های گذرا، برق غریبی در چشمانش دیده می‌شد که او را به تفکر وا می‌داشت. آیا این برق، نشانی از پیچیدگی‌های درونی‌اش بود، یا صرفاً بازتاب نور چراغ‌ها؟ ناگهان، مرد از کافه بیرون آمد و به سمت ایستگاه اتوبوس آمد. با قدم‌هایی که نه عجله داشت و نه تعلل، کنار او ایستاد. سکوت بینشان، پر از ناگفته‌ها بود؛ او از مرد، جز تصویری مبهم در ذهنش نداشت؛ مردی که انگار در دنیای خودش سیر می‌کرد و کمتر با دیگران ارتباط برقرار می‌کرد. مرد به آرامی گفت: «این اتوبوس‌ها همیشه دیر میرسن، مگه نه؟» صدایش، آرام و بدون هیچ هیجانی بود، اما در همان حال، نوعی اقتدار خاموش را در خود داشت. او فقط سرش را تکان داد و نگاهش را دوباره به شیشه‌های بخار گرفته دوخت. دو نفری که در جهانی پر از تردید و ابهام، به دنبال مسیری برای رسیدن بودند، مسیری که شاید مقصدش، تنها آغازی برای سفری دیگر باشد.] _______ _End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @venicebitch
You're a SIDEKICK 📜 [سال ۲۰۰۷، آسمان زیر نور نئونی آسمان خراش های لس آنجلس می‌درخشید. او پشت فرمان لکسوس تیون‌شده‌اش، در خیابان‌های خیس می‌تاخت. نوکیا‌ی قدیمی روی صندلی لرزید و پیامی با رمز کوتاه روی صفحه آمد. او با یک دست فرمان را نگه داشته بود و با دست دیگر سعی می‌کرد هندزفری‌ سیمی‌اش را از گره نجات دهد. موزیک هیپ‌هاپ در ماشین می‌پیچید و انعکاس رنگ‌های بنفش و آبی روی داشبورد، حال و هوای دهه ۲۰۰۰ را زنده می‌کرد. مقصدش انبار متروکه‌ای در حاشیه شهر بود؛ جایی که قرار بود معامله‌ انجام گیرد. به محض رسیدن، ماشین را خاموش کرد و در سکوت به سمت در آهنی رفت. هوای سنگین و نم‌دار درون انبار بوی زنگ‌زدگی می‌داد. او با یک حرکت سریع در را گشود، اما صدای فلزات افتاده در سکوت طنین انداخت و باعث شد زیر لب پچ‌پچ کند: «عالی شد، حتماً همه خبردار شدن.» سپس چراغ‌قوه‌اش را روشن کرد و قدم در تاریکی گذاشت، جایی که تنها صدای نفس خود را می‌شنید، درست پیش از آن‌که سایه‌ای نامعلوم در انتهای سالن تکان بخورد.] ‌________ _End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @zalzalakkk
You're a GREATOR 📜 [در اوایل دهه‌ی ۲۰۰۰، درست زمانی که اینترنت دایل‌آپ هنوز صدای خش‌خش مشهورش را داشت، زنی با کت جین کمربادامی و کیف دستی براقش وارد کتاب‌فروشی کوچکی شد که شایعه شده بود «چیزهای عادی» در آن زیاد دوام نمی‌آورند. میان قفسه‌ها، کتابی با جلدی بنفش و براق – شبیه کاورهای فانتزی آن دوران – خودش را به او نشان داد و وقتی آن را لمس کرد، صفحه‌ها مثل صفحه‌نمایش یک لپ‌تاپ قدیمی روشن شدند. هوای اطراف موج برداشت و او ناگهان در میان خیابانی دیگر ظاهر شد؛ خیابانی با چراغ‌های نئون، پوسترهای موزیک‌ویدئوهای پاپ و موجوداتی که بیش از حد خوش‌پوش بودند برای اینکه فقط «خیلی عادی» باشند. او با کفش‌های پاشنه‌دارش روی سنگفرش‌های براق قدم می‌زد و سعی می‌کرد بفهمد چرا هر رهگذری انگار می‌دانست او از دنیای دیگری آمده. نورهای بنفش روی ساختمان‌های بلند می‌رقصیدند و نسیم بوی عجیبی از جادو و اسپری موی ارزان دهه ۲۰۰۰ با خود داشت. در دوردست، صدایی آرام اما واضح نامرئی او را صدا می‌زد، انگار قرار بود مأموریتی را شروع کند که فقط خودش توان انجامش را داشت. او کیفش را محکم گرفت، نفس عمیقی کشید و قدم به سمت آن صدا گذاشت، بی‌آن‌که بداند پشت اولین پیچ، چه چیزی – یا چه کسی – انتظارش را می‌کشد.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/joinchat/958595942C9c81fda7f8 "𝜗ৎ"
You're a REBEL 📜 [در خیابان‌های دودگرفته و بی‌قرار دهه‌ی ۷۰، زنی با بارانی‌ای بلند و کدری در سایه‌ی چراغ‌های زرد و کم‌نور شب راه می‌رفت. شهر در تب تغییرات و بی‌اعتمادی می‌سوخت؛ پُر از گفت‌وگوهای پنهانی، پرونده‌های نیمه‌محرمانه، و چشمانی که همیشه چیزی را می‌پاییدند. او کارآگاه خصوصی بود، حالا تنها، با ذهنی خسته و گذشته‌ای تاریک که هر از گاهی در آینه‌ی کافه‌ها و پشت دود سیگار به او خیره می‌شد. مأموریت تازه‌ای که از طریق تماس ناشناس به او رسیده بود، بوی دردسر می‌داد—پرونده‌ای مربوط به ناپدیدشدن دختری از خانواده‌ای بانفوذ، که رد پایش به خلاف‌کارانی می‌رسید که خود قانون را در مشت داشتند. کوچه‌های نمناک و باران‌زده، صدای چکمه‌هایش را منعکس می‌کردند، و هر خیابان بوی باروت و راز می‌داد. سندهای سوخته، چک‌های رمزدار و نوارهای ضبط قدیمی سرنخ‌هایی بودند که یک طرح بزرگ‌تر را آشکار می‌کردند—شبکه‌ای از قدرت، فساد، و خیانت که در زیر چهره‌ی آرام شهر پنهان بود. هر قدمی که برمی‌داشت، او را عمیق‌تر در هزارتوی این معما فرو می‌برد. در این دهه‌ی پرکشمکش که نور حقیقت همیشه از پشت شیشه‌های غبارگرفته عبور می‌کرد، تنها چیزی که مطمئن بود، این بود که کسی نمی‌خواست حقیقت فاش شود... و شاید خودش هم بیش از حد نزدیک به آن شده بود.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @mascara
You're a MENTOR 📜 [در خیابان‌های آفتاب‌خورده‌ی شهری در آمریکا در دهه‌ی ۶۰ میلادی، جایی که درخشش کروم خودروها چشم را می‌نوازد و عطر یاس رازقی در هوا موج می‌زند، زنی جوان زندگی می‌کرد که در ظاهر معمولی به نظر می‌رسید. روزهایش با زمزمه‌ی دوردست آهنگ‌های راک اند رول که از رادیوی همسایه پخش می‌شد، همهمه شاد زنان خانه‌دار در دکه‌ی محلی و وعده‌ی بی‌پایان بعدازظهرهای تابستانی سپری می‌شد. اما در درون او، جریانی متفاوت در جریان بود، تار و پودی مخفی که با نخ‌هایی از خارق‌العاده بافته شده بود. او موهبت عجیبی داشت که به شیوه‌های ظریفی بروز می‌کرد. گاهی، نگاهی به غریبه‌ای کافی بود تا اندوهی پنهان یا شادی‌ای سرکوب‌شده را آشکار کند. مواقع دیگر، شیئی معمولی – عکسی رنگ‌باخته، کتابی کهنه – با انرژی ضعیفی وزوز می‌کرد و قصه‌های ناگفته یا آینده‌های نادیده را نشان می‌داد. او هرگز از این لحظات، این نجواهای فراسوی پرده‌ی روزمرگی، سخن نمی‌گفت و ترجیح می‌داد با نگاهی آرام و آگاهانه به تماشای جهان بنشیند. بعدازظهری داغ در ماه جولای، هنگام رسیدگی به بوته‌های گل رز پرشکوه در باغچه‌اش، متوجه رابینی شد که روی نرده نشسته بود و با شدتی غیرعادی به او خیره شده بود. با نگاه کردن به چشمان ریزش، تصویری واضح و ناگهانی در ذهنش شکوفا شد: نغمه‌ای فراموش‌شده، برخوردی تصادفی در یک فیلم درایو-این، و تصمیمی که در گذر زمان موج ایجاد می‌کرد و مسیر زندگی‌هایی را که هنوز لمس نکرده بود، تغییر می‌داد. این نگاهی بود، نه به سرنوشتی بزرگ، بلکه به لحظات کوچک و تعیین‌کننده‌ای که می‌توانستند تعادل جهان را به شیوه‌هایی ظریف اما عمیق دگرگون کنند. طوطی، گویی پیامش را رسانده بود، پرواز کرد و در آسمان وسیع و لاجوردی اوج گرفت. او آنجا ایستاد، عطر گل رز در هوا سنگین بود و پژواک آن تصویر هنوز در ذهنش باقی مانده بود. دهه‌ی ۶۰، با رنگ‌های پرجنب‌وجوش و تحولات اجتماعی نوپای خود، ناگهان صحنه‌ای برای چیزی بیشتر به نظر می‌رسید، چیزی که او به تنهایی قادر به دیدن آن بود، شاید حتی تأثیرگذاری بر آن. جهان معمولی اطرافش اکنون افسون مخفیانه‌ای داشت و او، نگهبان خاموش آن، آماده بود تا ببیند چه چیزی در پیش است.] ‌________ _End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @S3tarlight "𝜗ৎ"
You're a EXPLORER 📜 [در دهه نود میلادی، در دفتر کار آغشته به غبار و دود سیگار، زنی با نگاهی تیزبین، پرونده قتل مرموز یک تاجر موفق را به دست گرفت. جسد در خانه‌اش پیدا شده بود، بدون هیچ نشانه‌ای از ورود اجباری یا سلاح. تنها سرنخ، زنی مرموز بود که شب حادثه با مقتول دیده شده بود. تحقیقات او را به کوچه‌های تاریک شهر، کلاب‌های شبانه و میان روزنامه‌هایی که خبر از جنایت‌های دیگر می‌دادند، کشاند. فضای بدبینانه دهه نود، هر کسی را به مظنون تبدیل می‌کرد؛ از همکاران گرفته تا رقبای تجاری و زن مرموز. زندگی پیچیده مقتول، با معاملاتی مشکوک و رازهای پنهان، لایه‌های بیشتری به پرونده اضافه می‌کرد. او با شخصیت‌های مختلفی روبرو شد که هر کدام داستانی داشتند و می‌توانستند قاتل باشند. زن مرموز، همچون شبحی، سرنخ‌هایی به جا می‌گذاشت که تحقیقات را پیچیده‌تر می‌کرد. با گذشت زمان، زن کارآگاه حس کرد که این قتل، بخشی از یک توطئه بزرگتر است. او با چالش‌های زنانه در محیطی مردانه روبرو بود، اما مصمم به کشف حقیقت بود. سرنخ نهایی نزدیک بود، اما پایان ماجرا در دل رازهای تاریک شهر پنهان مانده بود.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/amesole
You're a WISE 📜 [در قلب شهر شلوغ و پر دود دهه نود، جایی که چراغ‌های نئون سایه‌اش را روی آسفالت خیس می‌انداختند، زنی تنها در آپارتمان کوچکش قدم می‌زد. بوی سیگار کهنه و قهوه سرد شده فضا را پر کرده بود. روی میز، روزنامه‌هایی با تیترهای درشت جنایات اخیر تلنبار شده بودند. او پرونده‌ای قدیمی را باز کرد، عکس‌های سیاه و سفید رنگ پریده‌ای از صحنه جرمی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده بود، بر صفحات پراکنده بود. جزئیات پرونده، سرنخ‌های گم‌شده و سکوت شاهدان، همه و همه او را به گذشته‌ای تاریک می‌کشاند. هر روز، با غروب آفتاب، زندگی او شکل دیگری به خود می‌گرفت. او با دقت شواهد را دوباره بررسی می‌کرد، فیلم‌های قدیمی را تماشا می‌کرد و با کسانی که آن زمان درگیر پرونده بودند، صحبت می‌کرد. ردپای باریکی از حقیقت در لابه‌لای خاطرات فراموش شده و اطلاعات پراکنده وجود داشت. شب‌ها، او در خیابان‌های تاریک قدم می‌زد، چشمانی که هیچ جزئیاتی را از دست نمی‌دادند، به دنبال نشانه‌ای می‌گشتند که دیگران از آن غافل شده بودند. این تعقیب و گریز بی‌پایان، او را به سوی کشف حقیقتی که مدت‌ها پنهان مانده بود، سوق می‌داد.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/Silenceme "𝜗ৎ"
You're a INNOCENT 📜 [زن، کُتش رو محکم‌تر دور خودش پیچید و پاکت زردرنگ کوچیکی رو که تازه تحویل گرفته بود، زیر بغل فشار داد. توی پاکت، یک عکس پولاروید بود. یه تصویر لرزون، گرفته شده توی یه پارکینگ زیرزمینی. عکس تنها نبود؛ پشتش یک جمله‌ی کوتاه با خودکار آبی نوشته شده بود: “اگه اینو پیدا کردی، یعنی دیر نکردی… هنوز.” اون عکس مربوط به پرونده‌ای بود که دو سال پیش بسته شده بود. به ظاهر یک تصادف ساده، اما زن همیشه بوی پرونده‌های ساده رو خوب می‌شناخت: همیشه چیزی پشتشون بود. اون شب، انگار کسی تصمیم گرفته بود دوباره گذشته رو از خاک بیرون بکشه. و چیزی که زن رو بیشتر از همه می‌ترسوند، این بود که هیچ‌کس جز خودش نمی‌تونست اون عکس رو گرفته باشه. با قدم‌هایی تند، وارد کوچه‌ی باریکی شد که چراغش هر چند ثانیه سوسو می‌زد. بین انگشت‌هاش عکس رو نگاه می‌کرد و دنبال ردی از حافظه‌اش می‌گشت. چرا باید چیزی که خودش ثبت کرده، حالا مثل یک راز فراموش‌شده جلوش ظاهر بشه؟ و مهم‌تر از اون… چه کسی به جای او تصمیم گرفته وارد بازی بشه؟] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/Unmomentoo
You're a AMBITIOUS 📜 [باد عصرگاهی از میان خیابان‌های شهر می‌گذشت و صدای ترانه‌های جاز از رادیوی مغازه‌ها بیرون می‌ریخت. دهه‌ی شصت بود؛ زمانی که صفحه‌های وینیل می‌چرخیدند و مردم هنوز باور داشتند دنیا پر از راز است. او در مغازه‌ی قدیمی پدرش یک صفحه‌ی وینیل عجیب پیدا کرد؛ بدون نام، بدون برچسب. وقتی آن را روی گرامافون گذاشت، به‌جای موسیقی، تصاویر عجیبی در ذهنش شکل گرفت: شهری شناور در آسمان و موجوداتی از نور. وقتی صفحه متوقف شد، فهمید چیزی همراه آن تصویرها به دنیای او آمده. از آن روز، گاهی سایه‌هایی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند. صدایی در ذهنش زمزمه می‌کرد که آن صفحه فقط یکی از چند شیء جادویی گمشده است. و حالا، وقتی از خیابان‌های شلوغ شهر می‌گذشت، حس می‌کرد کسی—یا چیزی—در تاریکی دنبالش می‌کند. چیزی که نمی‌خواست او بقیه‌ی صفحه‌ها را پیدا کند.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @Myhoomz
You're a DREAMER [هوا بوی بارون و آسفالت خیس می‌داد. نئون مغازه‌ها روی خیابون تَر، مثل نبض تند شهر می‌زدند. او، زنی تنها و خونسرد، شب‌ها کار می‌کرد—کارهایی که نمی‌شد توی هیچ فرمی نوشت. موبایل تاشوش تنها همراهش بود، و سکوتش سلاحش. اون شب قرار بود یه مأموریت ساده باشه: یه بسته‌ی فلزی از یه گاراژ قدیمی بیرون شهر. اما وقتی وارد شد، چراغ‌های فلورسنت سوسو زدند و سایه‌ها لرزیدند. درست همون لحظه، گوشی‌اش لرزید؛ یه پیامک بی‌نام روی صفحه‌ی سبز کوچکش نقش بست: «تنها نیستی.» تمام بدنش منقبض شد. سکوت فضا مثل نفس قبل از انفجار بود. توی تاریک روشن گاراژ، حرکت سایه‌ها بیشتر شد. به جاش برگشت، دستش روی اسلحه‌اش محکم‌تر شد. اون لحظه فهمید که این مأموریت هیچ‌وقت درباره‌ی یه بسته‌ی فلزی نبوده—بلکه درباره‌ی خودش بوده. و گذشته‌ای که فکر می‌کرد جا گذاشته… دوباره پیداش کرده بود.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/joinchat/1322845685C0a5213020e "𝜗ৎ"