eitaa logo
𝜗ৎ
2 دنبال‌کننده
110 عکس
7 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
You're a WISE 📜 [در قلب شهر شلوغ و پر دود دهه نود، جایی که چراغ‌های نئون سایه‌اش را روی آسفالت خیس می‌انداختند، زنی تنها در آپارتمان کوچکش قدم می‌زد. بوی سیگار کهنه و قهوه سرد شده فضا را پر کرده بود. روی میز، روزنامه‌هایی با تیترهای درشت جنایات اخیر تلنبار شده بودند. او پرونده‌ای قدیمی را باز کرد، عکس‌های سیاه و سفید رنگ پریده‌ای از صحنه جرمی که سال‌ها پیش اتفاق افتاده بود، بر صفحات پراکنده بود. جزئیات پرونده، سرنخ‌های گم‌شده و سکوت شاهدان، همه و همه او را به گذشته‌ای تاریک می‌کشاند. هر روز، با غروب آفتاب، زندگی او شکل دیگری به خود می‌گرفت. او با دقت شواهد را دوباره بررسی می‌کرد، فیلم‌های قدیمی را تماشا می‌کرد و با کسانی که آن زمان درگیر پرونده بودند، صحبت می‌کرد. ردپای باریکی از حقیقت در لابه‌لای خاطرات فراموش شده و اطلاعات پراکنده وجود داشت. شب‌ها، او در خیابان‌های تاریک قدم می‌زد، چشمانی که هیچ جزئیاتی را از دست نمی‌دادند، به دنبال نشانه‌ای می‌گشتند که دیگران از آن غافل شده بودند. این تعقیب و گریز بی‌پایان، او را به سوی کشف حقیقتی که مدت‌ها پنهان مانده بود، سوق می‌داد.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/Silenceme "𝜗ৎ"
You're a INNOCENT 📜 [زن، کُتش رو محکم‌تر دور خودش پیچید و پاکت زردرنگ کوچیکی رو که تازه تحویل گرفته بود، زیر بغل فشار داد. توی پاکت، یک عکس پولاروید بود. یه تصویر لرزون، گرفته شده توی یه پارکینگ زیرزمینی. عکس تنها نبود؛ پشتش یک جمله‌ی کوتاه با خودکار آبی نوشته شده بود: “اگه اینو پیدا کردی، یعنی دیر نکردی… هنوز.” اون عکس مربوط به پرونده‌ای بود که دو سال پیش بسته شده بود. به ظاهر یک تصادف ساده، اما زن همیشه بوی پرونده‌های ساده رو خوب می‌شناخت: همیشه چیزی پشتشون بود. اون شب، انگار کسی تصمیم گرفته بود دوباره گذشته رو از خاک بیرون بکشه. و چیزی که زن رو بیشتر از همه می‌ترسوند، این بود که هیچ‌کس جز خودش نمی‌تونست اون عکس رو گرفته باشه. با قدم‌هایی تند، وارد کوچه‌ی باریکی شد که چراغش هر چند ثانیه سوسو می‌زد. بین انگشت‌هاش عکس رو نگاه می‌کرد و دنبال ردی از حافظه‌اش می‌گشت. چرا باید چیزی که خودش ثبت کرده، حالا مثل یک راز فراموش‌شده جلوش ظاهر بشه؟ و مهم‌تر از اون… چه کسی به جای او تصمیم گرفته وارد بازی بشه؟] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/Unmomentoo
You're a AMBITIOUS 📜 [باد عصرگاهی از میان خیابان‌های شهر می‌گذشت و صدای ترانه‌های جاز از رادیوی مغازه‌ها بیرون می‌ریخت. دهه‌ی شصت بود؛ زمانی که صفحه‌های وینیل می‌چرخیدند و مردم هنوز باور داشتند دنیا پر از راز است. او در مغازه‌ی قدیمی پدرش یک صفحه‌ی وینیل عجیب پیدا کرد؛ بدون نام، بدون برچسب. وقتی آن را روی گرامافون گذاشت، به‌جای موسیقی، تصاویر عجیبی در ذهنش شکل گرفت: شهری شناور در آسمان و موجوداتی از نور. وقتی صفحه متوقف شد، فهمید چیزی همراه آن تصویرها به دنیای او آمده. از آن روز، گاهی سایه‌هایی را می‌دید که دیگران نمی‌دیدند. صدایی در ذهنش زمزمه می‌کرد که آن صفحه فقط یکی از چند شیء جادویی گمشده است. و حالا، وقتی از خیابان‌های شلوغ شهر می‌گذشت، حس می‌کرد کسی—یا چیزی—در تاریکی دنبالش می‌کند. چیزی که نمی‌خواست او بقیه‌ی صفحه‌ها را پیدا کند.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @Myhoomz
You're a DREAMER [هوا بوی بارون و آسفالت خیس می‌داد. نئون مغازه‌ها روی خیابون تَر، مثل نبض تند شهر می‌زدند. او، زنی تنها و خونسرد، شب‌ها کار می‌کرد—کارهایی که نمی‌شد توی هیچ فرمی نوشت. موبایل تاشوش تنها همراهش بود، و سکوتش سلاحش. اون شب قرار بود یه مأموریت ساده باشه: یه بسته‌ی فلزی از یه گاراژ قدیمی بیرون شهر. اما وقتی وارد شد، چراغ‌های فلورسنت سوسو زدند و سایه‌ها لرزیدند. درست همون لحظه، گوشی‌اش لرزید؛ یه پیامک بی‌نام روی صفحه‌ی سبز کوچکش نقش بست: «تنها نیستی.» تمام بدنش منقبض شد. سکوت فضا مثل نفس قبل از انفجار بود. توی تاریک روشن گاراژ، حرکت سایه‌ها بیشتر شد. به جاش برگشت، دستش روی اسلحه‌اش محکم‌تر شد. اون لحظه فهمید که این مأموریت هیچ‌وقت درباره‌ی یه بسته‌ی فلزی نبوده—بلکه درباره‌ی خودش بوده. و گذشته‌ای که فکر می‌کرد جا گذاشته… دوباره پیداش کرده بود.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/joinchat/1322845685C0a5213020e "𝜗ৎ"
You're a STRICT 📜 [دودِ غلیظِ زغال و بوی نمِ آجرهای قدیمی، هوای عصرگاهیِ لندن را سنگین کرده بود. صدای سمِ اسب‌ها بر سنگفرش‌های خیس و صدای گاری‌ها، موسیقی متنِ آشنای این شهرِ در حالِ صنعتی شدن بود. فانوس‌های گازی در امتداد خیابان‌های سنگلاخ، نورِ لرزان و کهربایی خود را بر چهره‌های عبورکنندگان می‌انداختند؛ چهره‌هایی که اغلب زیرِ کلاه‌های بلندِ مردانه یا شنل‌هایِ فاخرِ زنانه پنهان می‌شدند. زن، با ردایِ بلندِ تیره‌اش که گرد و غبارِ کوچه پس‌کوچه‌ها را به خود گرفته بود، از میانِ جمعیتِ در حالِ رفت و آمد در نزدیکیِ اسکله‌های رودِ تیمز گذشت. عطرِ نمک، ماهیِ تازه و دودِ کشتی‌های بخار، مشامش را پر کرده بود. در دستش، نامه‌ای بود که با مُهرِ مومیِ قرمز رنگی بسته شده بود؛ نامه‌ای که او را از خانه‌ی دنجِ امنش به این بخشِ پرهیاهو و خطرناکِ شهر کشانده بود. نامه از طرفِ یک قاضیِ بازنشسته بود؛ مردی که سال‌ها پیش در پرونده‌ای پیچیده، حکمِ مهمی صادر کرده بود و حالا ادعا می‌کرد که در خطر است. پیامِ کوتاه بود: «فقط شما می‌توانید کمک کنید. امشب. ساعت دوازده. انبارِ شماره هفت. منتظرتان خواهم بود.» انبارِ شماره هفت، جایی تاریک و فراموش‌شده بود، درست در قلبِ منطقه‌ای که پلیسِ شاهی (Peelers) به ندرت در آن قدم می‌گذاشتند. جایِ کسانی که به دنبالِ سایه‌ها بودند، نه روشنایی. زن، با چشمانی تیزبین که زیرِ لبه‌ی کلاهش پنهان بود، اطراف را می‌سنجید. او نه یک کارآگاهِ رسمی بود، و نه یک بانویِ اشراف‌زاده. تنها یک مشاهده‌گر بود؛ کسی که می‌توانست حقیقت را در لابه‌لایِ دروغ‌ها و پنهان‌کاری‌ها پیدا کند.] ‌________ End of your story? 𝓕𝓸𝓻; https://eitaa.com/joinchat/3213821215C50096ec00a
You remind me of"𝒥𝒶𝒸𝓀𝒾𝑒 𝒷𝓊𝓇𝒸𝒽𝒶𝓇𝓉" ──┄   ८🪷Ა  ┄── تو هم همینطور؛ یه ظاهر جمع‌وجور و مرتب داری که آدمو جذب می‌کنه، و یه باطن گرم و صمیمی که باعث میشه آدما کنارِت حس امنیت و راحتی بگیرن. [From That 70's show]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
You remind me of "𝓟𝓱𝓸𝓮𝓫𝓮 𝓑𝓾𝓯𝓯𝓪𝔂" ──┄   ८🍻Ა  ┄── تو هم همینطور؛ راحت با آدما قاطی میشی، انرژی مثبتتو پخش می‌کنی، و اون علاقه‌ات به فیلم و سریال هم یه بخش از همون دنیای سرگرم‌کننده و پرجنب‌وجوشیه که دوستش داری. [From Friends]