eitaa logo
𝜗ৎ
2 دنبال‌کننده
110 عکس
7 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
𝑽𝒊𝒕𝒕𝒐𝒓𝒊𝒂 𝑪𝒆𝒓𝒆𝒕𝒕𝒊 |𝑭𝒆𝒏𝒅𝒊 مدلی ایتالیایی با استایلی ظریف و لوکس که به‌خاطر حضور مداوم در فشن شوهای سطح بالا شناخته می‌شود^᪲᪲᪲ فندی برند لوکس ایتالیایی‌ست که از سال ۱۹۲۵ نماد ظرافت و خلاقیت بوده است^᪲᪲᪲ 𝐅𝐎𝐑: @l1ifmove
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
𝑺𝒂𝒔𝒉𝒂 𝑷𝒊𝒗𝒐𝒗𝒂𝒓𝒐𝒗𝒂 |𝑴𝒊𝒖 𝑴𝒊𝒖 مدل و هنرمند روسی است که به عنوان طولانی ترین مدل مد برای پردا شناخته می شود^᪲᪲᪲ میو میو (Miu Miu) برند زیرمجموعه پرادا است که با طراحی‌های ظریف، جوان و خاص شناخته می‌شود^᪲᪲᪲ 𝐅𝐎𝐑: @Namiya
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
𝑨𝒍𝒆𝒙𝒂 𝑪𝒉𝒖𝒏𝒈 |𝑴𝒖𝒍𝒃𝒆𝒓𝒓𝒚 چهره‌ای شناخته‌شده در فشن با استایلی بریتانیایی که الهام‌بخش ترندهای زیادی بوده^᪲᪲᪲ مالبری (Mulberry) برند لوکس انگلیسی‌ست که به طراحی‌های کلاسیک و خاص معروف است^᪲᪲᪲ 𝐅𝐎𝐑: @Collide
هدایت شده از  𝑪𝒉𝒆𝒓𝒓𝒚
⎯ꥇꥇּ ‌‌𝓦elcome to another challenge! _شما این پیام + یکی از پستای مورد علاقه تون رو به مدت ۲۴ ساعت فور می‌ کنید و دهه و ژانر مورد علاقه تون میگید تا براتون یه داستان [backstory] بنویسم؛ بگم توی زندگی اطرافیان‌تون چه نقشی دارید و اگه زندگیتون یه فیلم یا رمان بود چه پایانی داشت⋆ "اگه دوست داشتید از زیبایی هاتون هم بزارید تا شما رو به یه الهه یونانی هم تشبیه کنم" Tag: 🎞️|🪶 Limit: 90
You're a CAREGIVER 📜 [در خانه‌ای قدیمی و مجلل، با مبلمانی که بوی چرم کهنه می‌داد و چلچراغ‌های کریستالی که گرد و غبار زمان بر رویشان نشسته بود، زنی جوان و ستاره‌ی سینمای آن روزگار، احساس می‌کرد در زیر نگاهی نامرئی قرار دارد. خش‌خش صدای پارچه‌ی لباس‌های ابریشمی‌اش در سکوت نسبی اتاق، تنها صدایی بود که سکوت وهم‌آور را می‌شکست. زمزمه‌های خفیفی که از دوردست به گوش می‌رسید، شبیه نجوای ارواح در فیلم‌های ترسناک بود که گویی از روزگاران گذشته آمده بودند. او به سمت آینه‌ی قدی، با قاب چوبی تیره و حکاکی‌های ظریفش، قدم برداشت. اما تصویری که دید، چهره‌ی آشنای خودش نبود؛ بلکه بانویی ناآشنا با چشمانی سرد و لبخندی محو و مرموز که گویی از دل یک تابلوی نقاشی قدیمی بیرون آمده بود. ناگهان، تلفن زنگ‌دار قدیمی با صدای زنگ فلزی و گوش‌خراشش، سکوت را شکست. با دست لرزان گوشی را برداشت، اما پشت خط جز نفس‌های سنگین و سکوتی پر از ابهام چیزی نبود. این خانه، که زمانی پناهگاه آرزوهایش بود، حالا به صحنه‌ی تئاتری ترسناک بدل شده بود که در آن، مرز واقعیت و آنچه در ذهن می‌گذشت، به سختی قابل تفکیک بود. صدای خراش آرامی از پشت در، نشان از حضوری ناشناخته داشت و وعده‌ی شب هولناکی را در دل زرق و برق فریبنده‌ی این بنای تاریخی می‌داد. وحشت وجودش را فرا گرفته بود، گویی در این خانه‌ی پر از راز، کسی یا چیزی در کمین او نشسته بود.] _______ _End of your story? 𝓕𝓸𝓻; @LetzteSzene1940