eitaa logo
⋆ شوالیه
44 دنبال‌کننده
339 عکس
38 ویدیو
1 فایل
زره ام بر تن سنگین است، همانگونه که خاطرات بر دوشم سنگینی می‌کنند. نامه‌ها تو برام بفرست: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1fj2h4k&btn=شوالیه *🇮🇷 *🇵🇸
مشاهده در ایتا
دانلود
یه چند هفته پیش، داشتم غصه میخوردم که چرا تاحالا نسبت به گلزار شهدا انقد بی‌توجه بودم و اصلا به اونجا سر نمیزنم؟
الان ۲ باره که هر وقت میخوام برم موکب، زودتر از همه میرسم و کسی اونجا نیست. و گلزار شهدا قسمتم میشه اونم چقدر دلنشین: )))))🤍.
میر مهر، ص۳۴۴. جوانی تا صدای اذان را شنید از راننده اتوبوس خواست تا همان وسط بیابان برای نماز اول وقت نگه دارد، راننده اول قبول نکرد، اما اصرار و خواهش‌های جوان پاهای او را از پدال گاز به ترمز انتقال داد. بعد از خواندن نماز به او گفتم: آقا چه اصراری بود که حتماً اول وقت بخوانی. می‌رفتیم جلوتر، هم رستوران بود و هم نمازخانه. جوان تکانی خورد و گفت: نمی شد؛ من قول داده‌ام که نماز را همیشه اول وقت بخوانم. با تعجب گفتم: به چه کسی قول داده ای که این قدر مهم است؟ گفت: من در پاریس، پایتخت فرانسه درس می‌خواندم، اما منزلی که گرفته بودم یک ساعت دورتر از پاریس بود، صبح‌ها با یک ماشین عمومی می‌آمدم و عصرها برمی گشتم خیلی هم اهل نماز نبودم. چهار سال درس خواندم، روز آخر که امتحان نهایی برای گرفتن مدرک بود فرا رسید و من عازم پاریس شدم، اما در راه ماشین خراب شد و راننده هر کار کرد ماشین روشن نشد. اضطراب سراسر وجودم را گرفته بود؛ اگر به این امتحان نمی رسیدم یک سال دیگر باید درس می‌خواندم، یک دفعه یاد امام زمان علیه السلام افتادم؛ در آن دیار غربت به ایشان گفتم: آقا جان اگر اینجا به داد من برسی و به امتحانم برسم، قول می‌دهم همیشه نمازم را اول وقت بخوانم. بعد از چند لحظه آقایی سمت راننده رفت و با زبان فرانسوی محلی از راننده خواست تا ماشین را او درست کند... تا دستی به موتور ماشین زد ماشین روشن شد و من و مسافران دیگر سریع سوار شدیم که به کارمان برسیم. بعد همان آقا به داخل ماشین نگاه کرد و به زبان فارسی به من فرمود: آقا قولت یادت نرود و به پشت ماشین رفت. من مات و مبهوت از ماشین پیاده شدم، ولی هیچکس را ندیدم.
:)))))))))
اون خیلی قشنگ میخنده.
امیدوارم همیشه لبخند رو لباش باشه. درست مثل امشب(((:
با این توییت حسن روح الامینِ عزیز یاد این بیت افتادم : - شورای جنگ ها همه شان یک نتیجه داشت لا یُمْکِنُ الفِرارُ مِنَ الضَّرْبِ ذوالفَقار...
هدایت شده از بی‌نهایت
فرمانده‌ای که سی‌وچند روزه خواب رو از دو ابرقدرت پلاستیکی گرفته، وسط بلبشوی جنگی، حواسش به درخواست یه دخترکوچولوی حبه‌قندم هست. موشک به اون عظمت رو تماماً صورتی رنگ زدن. بابا شما چقد مشتی هستی و کارت درسته آقا سید‌مجید نقطه‌زن!🫶🏻 ♾ @binahayat_ir