این کتاب رو هم تموم کردم=)
راستش، جلدش منو جذب کرده بود و اوایل کتاب اصلا برام جذاب نبود...
حتی نمیدونستم که خانومنازِ قصه قراره بشه همسر شهید و این کتاب مربوط به شهید شیرعلی سلطانیه=))
هرچی جلوتر رفتم بیشتر فهمیدم چرا روی جلد کتاب نوشته بود: "روایتی از زن، بدون هیچ پسوندی"
خانومناز مصداق واقعی یه زن بود.
رنجی که میکشید، اتفاقای تلخ و شیرینی که براش افتاد، جوری که از پستی بلندی های زندگی گذشت...همهشون نشون میداد که یه زن و مادر چقدر میتونه قوی باشه=)))
#جادویورقهها
هدایت شده از زندگی به عنوان قارچ خپل ๋࣭𓏲 ๋࣭ ࣪
دلم برای سربازی که میگفت خوشحالم سربازیم داره تموم میشه و نتونست دیگه رنگ خونه رو ببینه کبابه.
هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بهم رسیدن ما جز خیالبافی نیست،
برای وصل فقط اشتیاق کافی نیست..
از کنار مسجد رد میشدم، موقع اذان بود.
صدای "حی علی الصلاة" که پخش شد،
چشم چرخوندم به اطراف.
خدا داشت دعوت شون میکرد ولی هیچکی به سمت مسجد نمیرفت!
حالم گرفته شد...