امسال دونفر شهید شدن که از نزدیک دیده بودمشون.
یکیش آقا، یکیشم یکی دیگه که عروسی حسین دیده بودم، همین.
ولی از جنگ قبلی تا این جنگ، همینقدر نزدیکتر شد.
و امروز؟
امروز به فاصلهی چند دقیقه کنارم یکی شهید شد.
انگار که اون انفجار و اون ترکشی که کمونه کرده و اون خانم رو شهید کرده داره باهامون حرف میزنه.
کاش میشد تمام این روزا رو تهران باشم، ترجیح میدم همهی این صحنههارو از نزدیک ببینم.
ببینم و این ترس رو این استرس رو و این حماسه رو از نزدیک حس کنم.
و حالا میدان راه آهن تهران.
۲۲ اسفند سال ۱۴۰۴
این میدون برای من سرشار از خاطرهست، اولین بار همینجا بود که امیرارسلان گفت کمیل تو وقتی وارد جایی میشی قبل از اینکه اونجارو ببینی، میشنویش، و دارم میشنوم، نشستهم رو نیمکت و گوشامو تیز کردم.
شهر برعکس همیشه خلوته، این میدون همیشه پر از داستانه.
صدای درآوردن دستههای چمدونها و کشیده شدنشون روی زمین راوی این داستانهاست، اینجا دیگه شنیدن کافی نیست، باید چشمامو باز کنم و ببینم، یکی غمگینه، یکی خسته، یکی خوشحال.
بعضیا با خانواده، بعضیا تنها.
پیر، جوون، زن، مرد.
اینجا همه به هم رسیدن و همه یک فصل مشترک دارن، سفر.
هرکسی تهران رو به دلیلی ترک میکنه، یکی به سمت خونه میره مثل من، یکی از خونهش فرار میکنه، یکی میره که آروم بگیره، یکی میره که داستانهای جدیدی رقم بزنه.
کمی دورتر صدای یه ساز کوبهای میآد، هرچند دقیقه یه بار آمیخته میشه با صدای سوت قطاری که احتمالا حامل همین مسافرهاییه که چند دقیقه پیش دیدمشون.
آقایی کمی اونور روی نیمکت دیگهای نشسته، معترضانه بلند شد و گفت، نمیذاره یه جا بشینیم، تا میشینیم بارون شروع میشه.
فکرکنم بعضی از این مردم هم همین باشن، نمیذاره یه جا بشینیم تا میشینیم بارون شروع میشه، ولی بارونِ بمب.
حالا گوشامو تیزتر میکنم، به سمت میدون و صداهایی که توقف نمیکنن، عبور میکنن، کسایی که احتمالا اگه ازشون بپرسید پس چرا جایی نرفتید؟ جوابشون «خونهم اینجاست، کجا برم؟»باشه و چقدر این جملهی به ظاهر ساده برای من این روزا مفهوم عمیقی پیدا کرده.
خونه، خونه، خونه.
دوستام به من میگن خانه به دوش.
هنوز خونهم رو نساختم، فعلا خونهم رو دوشم همراهمه و همه جا برای من خونهست، حتی همین نیمکتی که روش نشستم.
بعضیا فکر میکنن خونهشون رو پیدا کردن و نمیدونستن که خونه پیدا کردنی نیست و ساختنیه، با اولین بارون، رفتن به دنبال یه خونهی دیگه. بعضیا نه، خونهشون رو ساختن، اونا میمونن، اونا جایی ندارن برن جز جایی که ساختن.
کاش میشد از همهی آدمهای اینجا بپرسم کجا داری میری؟ خونه؟ یا سفر؟
من که با خونهم دارم میرم به خونه.
خونهی تو کجاست انسان؟
پلک نزدنِ رئیس قوهی قضائیه موقع انفجار
فریاد شهردار تهران
اصولگرا و اصلاحطلب کنارهم
لاتی راه رفتن رئیسجمهور
پرچم خونین
دست خونین
سراسر حماسه.