او ماجرا رو به هیچکس نگفت، اما ناگهان
لاغر شد، بد اخلاق شد، شکسته شد و....
_رویای آبیتر از دریا_
زندگی برایش نه سخت ، که ناعادلانه بود .
انگار همیشه یک قدم عقبتر از نفس هایش راه میرفت...
امیدهایش را تا زد ، مرتب ، نه از سر نظم ...!
از ترس اینکه اگر پخش شوند دیگر هیچوقت جمع نشوند ...؛
بیش از حد فهمید ، بیش از حد فکر کرد ،
و آدمی که زیاد فکر میکند ،
دیر یا زود به قبرستانی درون خودش میرسد.
از آرزوهایش نپرس ، انها راه خانه را بلد نبودند ...
در باتلاقی فرو رفت که اسمش ناامیدی بود ...!
اسمش ، <<نشد>> بود ...
و هنوز سادهدلانه باور داشت فقط یک نفر می تواند دستش را بگیرد ؛
حضورش زندگی را شبیه زندگی میکرد...!
انگار من ، من بودم و جهان این همه خصمانه نفس نمیکشید.
اما این بار فرق داشت ... تو به قبرستان قلبم اضافه نشدی ،
تو اخرین سنگش شدی ... جایی که رویاها دیگر نوبت نمیگرفتند ، خودشان داوطلبانه دفن میشدند...
دوباره در رگهایم به جای خون احساسِ نشدن جریان دارد ...
این بار نجاتی در کار نیست ، نه از سمت تو نه حتی از سمت خاطرهات...!
بگذار این بار بمیرم ، مرگی که نه بازگشت دارد نه دلتنگی ...
میدانستم اگر بروی چه میشود...؛
آسمانم سیاهپوش میشود.
خورشیدم،خسته خودش را به دریا میسپارد؛
ستارهها طاقت سقوط ندارند ، و با زمین معامله میکنند.
پرسیدند بودنش شبیه چه بود ؟!
گفتم ، مثل شنیدن زبان مادری در غربت ِمطلق !
و نبودنش ؟ پرنده ای میان عقابها با بالهایی که یادشان رفته برای پرواز آفریده شدهاند...؛
اگر روزی میان من و تو کلمه ها تمام شد و راهها بنبست،
اگر غریبه شدیم ، آنقدر که اسمها هم همدیگر را نشناسند ،
از نو با من آشنا شو ... اما این بار ، لغت <<انقضا>> در فرهنگش نباشد ...!
و در آخر اگر روزی من نبودم ، تو به یاد داشته باش من تورا بسیار آرزو کردم رویای ِ آبی من :)
_m.e