خسته ای؟اصلا مهم نیست دنیا اصلأ برایش مهم نیست و نیازی ندارد که بداند تو در چه حالی،در هر وضع موجود تو باید فردا از خواب بیدار شوی ابله جان
با مرده چه میتوانـستم بکـنم؟ بـا مـرده ای کـه تـنش شـروع بـه تجزیـه
شدن کرده بود! اول بـه خیـالم رسـید کـه او را دراطـاق خـودم چـال بکـنم، بعـد
فکر کردم او راببرم بیـرون و درچـاهی بینـدازم، درچـاهی کـه دور آن گل هـای
نیلوفر کبود روییده باشد. اما همـۀ ایـن کارهـابـرای اینکـه کـسی نبینـدچقـدر
فکـر،چقـدرزحمـت و تردسـتی لازم داشـت! بعـلاوه نمـیخواسـتم کـه نگـاه
بیگانه به او بیفتد. همـۀاین کارهـا را مـی بایـست بـه تنهـایی و بـه دسـت خـودم
انجام بدهم. من به درک! اصلا زندگی من بعد ازاوچه فایده ای داشـت؟ امـا
او، هرگــز، هرگــز هــیچکــس از مردمــان معمــولی، هــیچکــس بــه غیــراز مــن
نمی بایستی که چشمش به مردۀاو بیفتد. او آمده بود دراطاق من،جسم سـرد
و سایه اش راتسلیم من کرده بود برای اینکـه کـس دیگـری او رانبینـد، بـرای
اینکه به نگاه بیگانه آلوده نشود. بالاخره فکری بـه ذهـنم رسـید: اگـرتـن او راتکه تکه میکردم و درچمدان، همان چمدانِ کهنۀخودم میگذاشتم و باخود
میبردم بیرون، دور،خیلی دورازچشم مردم و آن راچال میکردم چه؟
[ص ه]
از توضیح دادن استعاره ها متنفرم مردم یا متوجه حرف هایم میشوند یا نه من مسئول فهم دیگران نیستم