✅ مطالعه زندگی بزرگان...
🔻 آیت الله شبیری #زنجانی:
✍ انسان به تفریح نیاز دارد و یکی از تفریحات سالم، مطالعه شرح حال علماء است.
زندگی بزرگان را مطالعه کنید ببینید آنان چه کردند که به این مقامات رسیدند.
مطالعه شرح حال علماء، در هدایت و تربیت انسان بسیار تأثیر دارد.
می توان از ارواح این بزرگواران برای رسیدن به کمالات معنوی کمک گرفت.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀 پنجشنبه ست
👆👆
🎥 اینطوری برای اموات خیرات بفرستید
🥀اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ 🥀
یاد میکنیم از همه
شهـدا،علمـا و درگذشتـگانمان
🌼با فاتحه و صلوات
بر محمد و آل محمد🌷
💠 آیت الله#مشکینی[رضوان الله تعالی علیه]:
🍃 گاهی با خودت خلوت کن و کتاب نَفس خود را باز کن و دقیق تر از مطالب مشکل(کتاب) مکاسب و کفایه آن را مطالعه کن.
♦️ «یک وقت می بینی سر تا پا غلط است.»
✅
امیرالمؤمنین علی علیه السلام:
المُنتَظِرُ لأِمرِنا کَالمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فی سَبیلِ اللَّهِ
آنکه منتظر فرج ما هست، همچون کسی هست که در راه خدا در خون خود تپیده باشد
.
نرجس خاتون در آغوش حکیمه خاتون بود که ناگهان پردهای از نور بین هر دو افتاد...
نوری چنان درخشان و خیرهکننده که حکیمه خاتون دیگه نرجس رو نمیدید...!
چه اتفاقی افتاد؟ چه رازی تو این لحظه نهفته بود؟
هیچکسی نمیدونه...
حکیمه خاتون نگران و مضطرب شد، دلش لرزید، با قلبی سرشار از ترس و حیرت به طرف امام حسن عسکری (ع) دوید و با هراسانی گفت:
«نرجس نیست! غیب شده! چه باید کرد؟!»
اما امام با آرامشی ملکوتی فرمودند:
«برگرد، او را خواهی دید...»
حکیمه خاتون برگشت... و چیزی رو که دید، راز بزرگ هستی بود!
نرجس خاتون برگشته بود...
اما نوری بیپایان ازش میتابید...
نوری که چشم رو خیره میکرد، نوری که انگار آسمان و زمین رو در خودش گرفته بود...
و در میان این نور، نوزادی پاک و مطهر، سجده کرده بود...
دستان کوچکش بر زمین، و انگشت سبابهاش بهسوی آسمان بلند...
لبهایش حرکت میکرد، ذکر خدا را میگفت... و بر بازوی راستش این آیهی نورانی حک شده بود:
«جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ، إِنَّ الباطِلَ کانَ زَهُوقًا...»
«حق آمد و باطل نابود شد، همانا باطل همیشه نابودشدنی است...»
و اینگونه، خورشید آخرین، در دل تاریکترین شب، طلوع کرد... 💕
.
.
و اون نوزاد... پسری که هزاران سال، زمین و زمان منتظرش بودن...
توی آغوش مادرش، با همون چشمای نیمهباز، شروع میکنه به خوندن قرآن...
ذکر میگه، دعا میکنه...
و با لطیفترین و نورانیترین صدا، به مادرش سلام میده... 🤍
بعد، لبهای کوچیک و مبارکش به حرکت درمیاد و تورات رو به عبری، انجیل رو به سریانی میخونه...
با هر واژهای که از زبونش جاری میشه، انگار زمین و آسمون به احترامش سکوت میکنن...
و بعد، با یه آرامش عمیق و بینظیر، به تکتک پدرانش سلام میده... 🤍
سلامی از عمق تاریخ، از ریشهی نور، به وارثای هدایت...
و وقتی توی آغوش مادر، سیر میشه و آروم میگیره...
روحالقدس از عالم بالا فرود میاد...
که ببردش... که به عالم بالا معرفیش کنه...
زمین توی یه سکوت باشکوه فرو میره... آسمون، نظارهگر تولد خورشیدی بیغروب میشه... 🤍✨
.
.
امام حسن عسکری (ع)، فرزند عزیزشون رو به روحالقدس سپردن و فرمودن:
«مراقبش باش، و هر ۴۰ روز یکبار، او رو پیش ما بیار...»
اما نرجس خاتون...
مادر بود، دلش تاب نمیآورد...
چطور میتونست از این نوزاد خاص و عزیز، که تازه به دنیا اومده بود، دور بمونه؟
اشکاش جاری شد... دلش لرزید از دوری پسرش...
امام حسن عسکری (ع)، با محبتی عمیق و اطمینانی محکم، همسرشون رو دلداری دادن:
«نترس... آروم باش... شیر هرکسی جز تو، بر او حرامه...»
و این، یه نکتهی خیلی مهمه!
این کودک، از همون لحظهی اول، با نوری یگانه متولد شده بود...
حفظش، پرورشش، و تمام جزئیات زندگیش، با دقتی الهی رقم خورده بود...
.