eitaa logo
ختم زیارت و ادعیه و ذکرهای ناب◇ حضرت رقیه سلام الله علیها🦋
127 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
2.7هزار ویدیو
231 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدایا ببخشMahmood Karimi - Khodaya Bebakhsh (320).mp3
زمان: حجم: 12.7M
🤲😭 خدایا ببخش ... 😭 عبد گنهکارت دلش بی قراره ... 😭 بنده‌ات به غیر از تو کسی رو نداره ... 😭 خدایا از بس که مهربونی تو 🌷 😭 دلیل این اشکامو میدونی تو 💠 😭 عمر داره میشه تباه خدایا ببخش ! 😭 خستم از بار گناه، خدایا ببخش … 😭 هر بار صدات کردم؛ به دادم رسیدی 😭 حاجت روام کردی، بدیمو ندیدی 😭 به این عبد بی‌ مقدار و ناقابل 😭 نظر کن جان آقام ابوفاضل 😭 از همه تشنه ترم خدایا ببخش 😭 جان سقای حرم خدایا ببخش 😭 دامن کشان رفتی، دلم زیر و رو شد 😭 چشم حرامی، با حرم رو به رو شد 😭 بیا برگرد خیمه ای کس و کارم 😭 منو تنها نگذار ای علمدارم 😭 آب به خیمه نرسید؛ فدای سرت 🎞 حاج محمود کریمی ┄═🌼💠🌷💠🦋💠🌸💠 کپی با ذکر صلوات به نیت سلامتی و تعجیل امر ظهور امام زمان عج 🕊🍃🕊🍃🕊🍃🍃🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🟢 خوش آن دلی که وصل تو را آرزو کند ... ❤️ الّلهُــمَّ عَجِّــــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــــرَجْ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کس به شهدا توسل کند به بُن‌بست نمی‌خورد😊👌 📆 روز چهلم چله‌ی شهدا تاریخ : ۱۴۰۴/۱۰/۵ روز جمعه اَعمال چله :👇👇👇 ▪️یک مرتبه حدیث کساء را از طرف شهید عَبدالمهدی مغفوری هدیه می‌کنیم به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها ⏰ از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌↶
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مختصری از زندگینامه‌ی شهید عبدالمهدی مغفوری📚 ▪️شهید عبدالمهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۳۵/۱۱/۰۵ در کرمان و در خانواده ای تنگدست ولی متدین به دنیا آمد. ▪️پدرش برای دل مردم روضه می خواند و مخارج زندگی را از پشت دار قالی بافی فراهم می کرد. عبدالمهدی در سایه چنین خانواده ای رشد کرد و تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در کرمان به پایان برد. ▪️آنچه در این دوران او را از دیگر همسن و سالانش متمایز کرد پایبندیش به دینداری بود. او پس از پایان دوره دبیرستان در دانشسرا پذیرفته شد و در رشته برق فوق دیپلم گرفت. در همین زمان بود که به خدمت سربازی فرا خوانده شد و این روزها با اوج گیری انقلاب توأم بود،عبدالمهدی در این دوران سخت به مبارزات خود ادامه داد و پس از پیروزی انقلاب به کرمان بازگشت. ▪️با اینکه در دانشگاه پذیرفته شده بود با پوشیدن لباس سبز سپاه را ترجیح داد. او مدتی در کردستان بود و بعد از آغاز جنگ، تلاشش برای حضور در میدانهای نبرد و سازماندهی نیروها در استان کرمان،از او چهره ای مخلص و دلپذیر ساخته بود. ▪️عبدالمهدی در موقعیت فرماندهی در سطح لشکر 41 ثارالله و بسیج قرار گرفت و بیش از پیش در روند پر تلاطم نبرد سهیم شد. عملیات کربلای 4 آخرین عملیاتی بود که عطر نفسهای این پیرو حقیقی ائمه اطهار (ع) و امام راحل را به جان می‌خرید. عبد المهدی مغفوری در تاریخ ۱۳۶۵/۱۰/۵ جزیره ام الرصاص پاداش جهاد اکبر و اصغر خود را گرفت و ساکن کوچه پروانه‌ها شد.🕊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌↶
شهید عبدالمهدی مغفوری به روایت همسر:💍💕 زهرا سلطان زاده همسر شهید عبدالمهدی مغفوری به بیان خاطراتی از این عارف شهید پرداخت: ▪️در روز خواستگاری و آشنایی اول با لباس خاکی وارد شد عبدالمهدی با یک موتور با لباس خاک آلود از ماموریت برگشته بود و با همان لباس آمد خانه ما تا از مادرم، من را خواستگاری کند؛ مادر و پدرم برای ازدواج من خیلی سخت گیر بودند. شهید در جلسه اول آشنایی که مادرم حضور داشت فقط قرآن میخواند و مادر از تلاوت او بسیار خوشش آمده بود و به من گفت: آقای مغفوری مرد زندگی است. ▪️نشستن روی این قالی ها من را از یاد محرومان غافل میکند وقتی ازدواج کردیم جهیزیه من تقریباً از وسایل قیمتی بودند و شهید مغفوری که متوجه شد از من خواست ظروف، پرده‌ها و قالی‌ها را تعویض کنیم، با درآوردن پرده‌های خانه، موافقت کردم. شهید روی قالی‌های خانه نمی‌نشست؛ می‌گفت: نشستن روی این قالی‌ها من را از یاد محرومان غافل می‌کند، او یک فرش ساده مانند حصیر تهیه کرده بود و یک گوشه خانه گذاشته بود و زمانی که در خانه بود روی این فرش می‌نشست. ▪️سخنرانی که باعث اعزام دانشجویان و اساتید به جبهه شدند او مسئول تبلیغات جبهه بود و بیشتر در پشت جبهه خدمت می‌کرد و در سخنرانی‌هایی که در مجالس، دانشگاه‌ها، مساجد انجام می داد عده زیادی را راهی جبهه میکرد، یادم هست سخنرانی در یک دانشگاه انجام داد، بعد از آن سخنرانی تقریباً کل دانشگاه و اساتید آن عازم جبهه شدند! ▪️در مجالس سخنرانی نمی‌خواهم بفهمند که تو همسر من و اینها فرزندان من هستند در اکثر مجالسی که سخنرانی میکرد، من و دو فرزندمان هم شرکت می‌کردیم. به ما میگفت: در مجلس به بچه ها اجازه نده پیش من بیایند چون نمی‌خواهم بفهمند که تو همسر من و اینها فرزندان من هستند و خدای ناکرده به خاطر این که همسر مغفوری هستید توقع احترام داشته باشید و یا دیگران احساس کنند باید به شما احترام بگذارند. در مجالس شرکت می‌کردیم، بدون اینکه کسی متوجه باشد من و فرزندانم همراهی‌های آقای مغفوری هستیم. ▪️همه زندگی ما در یک اتاق خلاصه میشد هیچ وقت در زندگی احساس کمبود چیزی را نداشتم، همه زندگی ما در یک اتاق خلاصه می شد که در خانه عموی ایشان ساکن بودیم، از هر وسیله ای که داشتم استفاده بهینه می کردم مثلاً از چمدان به عنوان میز، تمام وسایلمان در یک اتاق بود و وقتی دوستان شهید به دیدارش می آمدند با بچه‌ها در محوطه حیاط خانه قدم می‌زدم. ▪️وقت کار من متعلق به بیت المال هستم و حق استفاده شخصی ندارم همکارانش می‌گفتند در محل کار زودتر از همه می آمد و دیرتر از همه می رفت و در هفته چند ساعت برای خود "کسر کار" می زد. وقتی از او سوال می شد شما از همه زودتر می آید و از همه دیرتر می‌روید، چرا کسر کار؟ در جواب می گفت: در حین کار احتمال می رود یک لحظه ذهنم به سمت خانه، همسر و یا فرزندم رفته باشد، وقت کار من متعلق به بیت المال هستم و حق استفاده شخصی ندارم. ▪️من اصلاً متوجه حضور فرزندمان نشدم شهید در حین قرآن خواندن فقط جسمش در خانه بود. یک روز دخترم فاطمه در حین قرآن خواندن پدرش، هر چه از کول و کمر شهید بالا می رود و پدر را صدا می کند، شهید اصلاً متوجه نمی‌شد، اعتراض کردم درست است که قرآن می‌خوانید ولی جواب فرزندتان که این همه شما را صدا کرد را می دادید و ایشان گفت: من اصلاً متوجه حضور فرزندمان نشدم. ▪️ احترام به پدر عبدالمهدی به پدر و مادر خیلی احترام می گذاشت و علاقه وافر به آنها داشت. هرگز ایشان در جلوی پدر خواب نبود. یک روز که پدرشان برای خواب می‌خواستند منزلمان بیایند، عبدالمهدی خیلی خسته بود و می‌گفت: باید بنشینم و خوابم نبرد که اگر پدر آمد من جلوی ایشان خواب نباشم، پدر ایشان آمد و جای پدر را انداخت، پدر که خوابید بعداً عبدالمهدی خوابید. همیشه در مقابل پدر ومادر دو زانو می نشست و هر وقت به دیدن آنها می رفت دستشان را می بوسید و وقتی هم خداحافظی میکرد باز دست آنها را می‌بوسید. عبدالمهدی میوه‌ها را جدا نمی‌کرد هر چه به دستش می‌رسید داخل پاکت می‌گذاشت وقتی به خرید میوه و سبزی می‌رفتیم، عبدالمهدی میوه ها را جدا نمی کرد هر چه به دستش می رسید داخل پاکت می گذاشت.می‌گفتم: چرا میوه های خوب جمع نکردید؟ در جواب می گفت: آن میوه فروشی که پول بابت اینها داده گناهی ندارد. ✨ ادامه 👇👇👇