«به سکوت خو می گرفت و آن قدر بی حضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند، انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد.»
- سمفونی مردگان
لَبخندت کوヅ
تا این مرحله پیش رفتم باید فککنم ببینم دیگه به چی نیاز دارم
خب رسیدیم خونه بیام بقیشوجمع کنم
گاهی حس میکنم گم شدم
نمیدونم به کدوم دیار و کدوم گروه تعلق دارم؟
هم بودن رو دوست دارم هم نبودن رو
بعضی وقتا واقعا انتخاب سخت میشه
بودنت در کنار بعضی ها و موندنت در یک نقطه باعث رکودت میشه
اما رفتن به جای دیگه و انتخاب آدم های دیگه، تورو شبیه یک رودِ زلال، به حرکت در میاره
مسیری که پراز همه هست و تهش هیچی نیست؟!
یا مسیری که پراز تنهاییه و تهش همه چیه؟!
مسئله این است