اتاق طوفانیه یونگی و آشفتگی که توی تنهاییش داشت رو حتی نمیتونم تصور کنم که چجوری تونسته تحمل بکنه، بنظرم یونگی واقعا یه قهرمانه چون با فکرکردن به چیزی که گذرونده فقط گریهام میگیره.
جیمین و جین هر دو یه اسب میبینن که نماد آزادی، رها شدن از چیزهاییه که ما رو محدود میکنن و از آدمهایی که روی ما فشار میارن.
اما اونا در واقع دارن به همدیگه نگاه میکنن، چون آزادی هر کدومشون، اون یکیه. فقط وقتی کنار هم هستن احساس میکنن میتونن جوابها رو پیدا کنن.
وای بچهها تئوری هاش زیادی قلبمو به درد میاره، انگار با تمامه وجودم احساسش میکنم و تمام گریههام با این اهنگ رو درک میکنم
من میرم و با دیدنه دوبارهی امویهای Spring day و Fake love و Film out یه گوشهی اتاق زار میزنم
اين اموی دقیقا موقعی که بهش نیاز داشتم اومد، درد و اشوبهایی که حتی اگه بهتر بشن همچنان باید باهاشون زندگی بکنی
اینکه دنبال آزادی و راه فراری باشی که بعدش بالاخره به آرامش برسی، احساسه تحت فشار بودن یا زیرنظر کسی بودن
من واقعا نیاز داشتم که همهی اینا کنارهم و توی یه اهنگ باشن، اهنگی که واقعا نجاتم داد.
پس یعنی این چرخوفلک قراره تا ابد همینطوری بچرخه و این من باشم که تعادلمو حفظ بکنم؟:)