نیچه. مارکس. مائو. پناه بر خدا! همه چیزمان شعار بود، و در شعار ها خون بود، خونِ مخالفت با ظلم،با بیگانه، با خفّتِ نداشتِ استقلال.
ما اُخت دویدن بودیم. آهسته راه رفتن خستهمان میکرد...
کتابهای نخونده رو تموم کنم و بعدش فقط کتابهای نادر ابراهیمی رو بخونم
شاهکاره شاهکار
رادیو مناهجُ دارین دیگه؟
اگر تا حالا شروع نکردین بنظرم وقتشه
امروز از پادکست مصطفی شروع کنید
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدف امشب تروریست های امریکایی یه عروسی تو سیریک بود...
همیشه حس میکردم ۱۸ سالگی خیلی متفاوته بالاخره خودتو پیدا کردی و پا به یه دنیای دیگه میزاری
حداقل میدونی در ادامه قراره قدم های بعدیتو چطور برداری اما...
اما حالا چند ماه از اون تولد ۱۸ سالگی میگذره و من هنوزم تکلیفم با خودم مشخص نیست
البته که چیز دور از انتظاری هم نیست
اما انگار تعریف و تمجید اطرافیانم همیشه انتظار خودم رو از خودم بالاتر برده اونقدری که حس میکنم الان از اون پرتگاه بلند پرت شدم
و از همیشه گنگ تر و سردرگم ترم...