اما وقتی چشمی با حسین انس گرفت، آهسته آهسته جز خدا نمیبیند؛برای همین در وسط مصیبت، که هر کدامش کافی است تا یک بانو،با غصه هایش بمیرد، خطاب به دشمن فاتحانه میگوید:
جز زیبایی ندیدم!
زینبچهدید؟ تاغروبش را شنیدهای
یک بدن صدپاره از علی
یک قبر،به اندازه کودک شش ماهه
تَن عباس،بدون دست
حسین، در قتلگاه
خداوند اینهمه شگفتی را خلق کرد و با این حال ما را بهترین آفرینش خود نامید...