دوباره برگشتیم به با عجله غذا درست کردن چون دو ساعت دیگه کلاسم شروع میشه.
اه. نمیخوام.😭
کلاسم تموم شد. از اونجایی که قبلا نوشته بودمش همشو جواب دادم.
بابا گفت ناهار خوشمزه بود.
الان وقت سریال دیدنه.
هرچی به تولدم نزدیکتر میشیم، غمگینتر میشم. هعب. ۵ روز دیگه.
حس خوبی نسبت به ۲۰ سالگی ندارم.
همین دیروز ۱۸ سالم بود. خدایا چخبره؟
- چرا من دوست داشتنی نیستم؟
+ دوست داشتن رو توی چی میبینی؟
- اینکه یه نفر تو رو با تموم عیب و نقصهات بخواد، با اینکه میدونه خیلیا هستن بهتر از تو.
+ میخوای من دوستت داشته باشم؟
- دیگه برام اهمیتی نداره کسی دوستم داره یا نه، چون حقیقت اینه که من واقعاً دوست داشتنی نیستم. فقط میخواستم بدونم چی کار کردم که اینجوریام. شاید هم دلیلی نداره، وقتی دوستت ندارن نمیتونی خودتو بکشی یا به زور خودتو تو دل کسی جا کنی. فقط باید بپذیری که ممکنه آدم هایی باشن که بیشتر از هر کسی دوست داشتن رو بلدن اما هیچ وقت دوست داشته نمیشن. کاش اینطور نبود، ولی اینم مثل بقیهی جبر های زندگی.
- ویان.
کلاس اولی به زوور خودمو بیدار نگه داشتم.
الان مرغو گذاشتم آبپز شه، آب برنجو هم گذاشتم جوش بیاد.
انقد خوابم میاد که ولم کنن همینجا بیهوش میشم.
کاش ماهی داشتیم، میذاشتم تو سرخکن تموم میشد میرفت.😭😭😭
ولی متاسفانه ما ماهی رو تو فریزر نمیذاریم، ماهی تازه میخریم.
وای مامانمو میخوام.
یه ساعت دیگه کلاس بعدی.