کلاس اولی به زوور خودمو بیدار نگه داشتم.
الان مرغو گذاشتم آبپز شه، آب برنجو هم گذاشتم جوش بیاد.
انقد خوابم میاد که ولم کنن همینجا بیهوش میشم.
کاش ماهی داشتیم، میذاشتم تو سرخکن تموم میشد میرفت.😭😭😭
ولی متاسفانه ما ماهی رو تو فریزر نمیذاریم، ماهی تازه میخریم.
وای مامانمو میخوام.
یه ساعت دیگه کلاس بعدی.
مامان و داداشم هم اومدن خونه.
من سر کلاس بودم، خودشون سفره رو انداختن.
از یه طرف صدای تلویزیون و اخبار، از یه طرف مامانم از تو گوشیش اخبار میخوند، از یه طرف داداشم و بابام حرف میزدن، نمیفهمیدم استاد چی میگه.😂😂
مامان و بابا نشستن پای سفره، گفتم منم بخورم دیگه. مامانم میگفت انتظار نداشتم وقتی اومدم خونه غذای آماده جلوم بذارن فکر کردم هر چی تو یخچال هست میخواین بخورین، چسبیدااا.
من: من دارم اینجا زحمت میکشممم کم مونده بود وسط آشپزخونه بخوابمم😭
بابامم میگفت چه برنجییی.
گفتم هندونه میزنی زیر بغلم؟😂
گفت نه بخداا ببین چجوری قد کشیده.
کلاس هم تموم شد. برم حمام و پیش به سوی باشگاه.
٫ مَهجور ٫
که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! به آب و آتش اگر میزنم، بهخاطر توست.. :)
وقتی بهم میگن زیاد شعر میخونی، یاد این بیت میفتم.
با این بیت باید لبخند ژکوند رو گوشهی لبت مهمون کنی تا مبادا لرزش لباتو از بغض ببینن.