من آدم خرده گیری نیستم ولی برام ارزش داره کسایی که برام مهمن به بعضی چیزا اهمیت بدن.
مثلا یه عطر از مشهد آوردم اما حتی یه بار فقط یه بار هم ندیدم ازش استفاده کرده باشه چهار سال پیش بوده ولی هنوز شیشهش دس نخورده.
ناراحت نیستم، فقط کاش میدونستن همون چیزای کوچیکِ به ظاهر بیاهمیت میتونه خیلی مهم باشه.
بچها، امان از این غم.
امان.
حالا که آسمون هم آلودهیِ اندوه شده، من به کجا پناه ببرم ؟
به کی ؟
کی گفته هرچی نکُشتت قویترت میکنه ؟
هرچیزی که پشت سر گذاشتم، نه تنها قوی ترم نکرد بلکه بخشی از وجودم هم باهاش جا موند.
ذره ذره دارم به " نبودن " نزدیکتر میشم.
همیشه تکهای از - من - با تکتک تصمیمات سختی که به تنهایی گرفتم میمونه. و من ؟
مجبورم. مجبورم ازش بگذرم. چارهای جز جا گذاشتنِ خودم وُ رد شدن ندارم.
همین طور که میگذرم، تموم میشم وُ جای خالی اون رو یه غمی، اشکی، بغضی، صحنهای، غباری پر میکنه.
هستِ من داره نیست میشه.
شبها که سر میزارم روی بالشت، روی سقف عکس خودم رو میبینم که تکه هایی از من محو شدن و جاشون صحنه هایی مثل فیلم در حال پخش هستن، اونها همون خاطراتی هستن که باعثِ از دست دادنِ اون قسمت از " من " شدن.
اگر کسی رو داری که وجودش رو باهات تقسیم کنه، قدرش رو بدون. درسته به هرحال همه چیز تموم میشه اما تو به جای محو شدن پر از خاطراتی میشی که لبخند میکاره رو لبات و از بین اونها نور وارد میشه.
چقدر دوست داشتنیان آدم هایی که خودشون رو پاک میکنن تا تو پررنگ بشی وُ بدرخشی.
سخته. به تماشایِ خودت بشینی که داری ناپدید میشی وُ هیچکس متوجه کمرنگ شدنت نمیشه تا زمانی که کاملا از صفحهیِ این دنیا پاک شدی.
کاش خدا پاککن رو برداره وُ زودتر من رو طوری پاک کنه که حتی جاش هم روی کاغذ نمونه، چون ممکنه به این فکر بیفتن که شاید روزی یک نفر اینجا بود و چون حالا که هستم خوشحال نیستن، نمیخوام در نبودم ناراحت باشن، انگار که هیچ وقت وجود نداشتم. این بهتر از انتظار وُ تحمل برای به پایان رسیدنه.
کاش هرکی ازم ناراحت میشد خودش میومد بهم میگفت، برای جبرانش از هیچ کاری دریغ نمیکردم.
خواهش میکنم اینو بفهمین که من نمیتونم ذهن تونُ بخونم، باهام حرف بزنین، جدی حل میشه.
فقط بدون اینکه بفهمم ازم دلخور نباشین، چون اگه میدونستم هرگز اجازه نمیدادم اینطوری بمونین.