مامانم میگه یاد وقتی کوچیک بودی افتادم، یادته برا مرتب کردن کفشت وقتی از مدرسه میومدی، درس خوندن، شب زود خوابیدن، احترام گذاشتن همش یه دفترچه گذاشته بودم بهتون ستاره میدادم؟ آخر سال گفتیم هرکی ستارهش بیشتره براش تبلت میخریم، روزی که میخواستم تبلت رو بهتون بدم.
گفتم یادمه هی میرفتی تو اتاق جعبه خالی تبلت رو میاوردی میدادی به من و امیر ببینیم تبلته گیر کدوم مون میاد هی خالی بود آخرش من قهر کردم رفتم زیر پتو.
مامانم گفت خوبه قهر کردنت یادته، وقتی کوچیک بودین چقد خوب بود حالا دخترمو ببین بزرگ شده خانوم شده برا خودش دیگه میشینم برا دخترت اینا رو تعریف میکنم تو این کارو با بچهات نکنیا. یادم باشه شب خواستگاری به طرف بگم این دختر من زود قهر میکنه حواست به حرف زدنت باشه، بعدها همه روزای بچگیتو براش تعریف میکنم.
گفتم مامان توروخدا آبرومو نبر دیگه. اونم همون لحظه میگرخه میگه دخترت برا خودت خدافز.
مامانم گفت دلشم بخواد میگم همینه که هس. چیه خب؟ همه بچهها همین جوری بودن.
گفتم من قهر نمیکنم فقط ناراحت میشم پس فقط بهش بگو حواسش به حرف زدنش باشه.
مامانم یجوری نگام کرد گفت همه چیو که نباید من بگم.
گفتم نخیر شما شرط و شروط میزاری اینم بگو.
گفت تو اینجا چغندری؟ خودت باید بگی. پاشو ببینم نشسته برا من تعیین تکلیف میکنه برو چایی درست کن.
مامانای امروزی :
بخدا مامانم تو این دو ساله خیلی عوض شده نمیدونم حس خواهرمو میده بیشتر تا مامانم، قربونش بشم😭