دوستان عزیز بگین چی شد.
وایساده بودیم که ماشین عروس بیاد، اول موتوریها اومدن که تفنگ داشتن، خب عادیه که شب عروسی چندتا تیر میزنن.
کنار جاده وایساده بودیم، دیدیم دوتا پارس شیشه دودی خلاف اومدن یهو موتوریها از دو طرف ما پا گذاشتن رو گاز، در رفتن.
یه مامور نیروی انتظامی و بقیه هم با لباس شخصی از پارسها پیاده شدن دنبال موتوریها گذاشتن همه شونم مسلح، میخواستن بخاطر تفنگها بگیرن شون ولی در رفتن.
بعد رفتن سراغ دوماد که ببرنش، فهمیدن خونواده شهیدن، اسلحه هاشونو گذاشتن تو ماشین شون رفتن سوار شدن گفتن داداش برو حالشو ببر :))))))))))))))
و تظُنُّ أنها النِّهاية ثم يُصلِحُ الله كلَّ شيء.
و گمان میکنی که پایان است، سپس خداوند همهچیز را درست میکند..
امروز داییم خیلی یهویی اومد تو پاساژ، میدونستم از شیراز اومده ولی نتونسته بودم ببینمش.
من سریع پریدم تو راهرو که بهش دست بدم، گرفت بغلم کرد فیشارم داد، میگفت حانی دایی😭
عاشقشم.
یکی از بهترین مردای زندگیمه :)))))))))))
بعدم زنگ زد داداشم گفت کجایی؟ بیا یه بغل به دایی بده که فردا میخوام برگردم شیراز.
هعب.
٫ مَهجور ٫
امروز داییم خیلی یهویی اومد تو پاساژ، میدونستم از شیراز اومده ولی نتونسته بودم ببینمش. من سریع پرید
راستییی برام کاکائو موردعلاقمو گرفته بود:)))))))))
دوست و همسایه قدیمی مامان و بابام اومدن تو مغازه، خیلی آدمای باحال و خوبیان.
من بهش گفتم عمو چقد پیر شدی.
گوشیش دستش بود، آوورد بالا گفت ای پدر صلواتی حرف نزن که با همین میزنم تو سرتا. موهامو میگی؟ رنگ زدما، وگرنه خودش که سفید بشو نیست.
زنش بهش گفت برو یه دور بزن بیا من یکم اینجا میمونم.
وایساده بود دستشو زده بود به کمرش میگفت کجا برم؟ اینجا که هیچکس نیست من نگاش کنم🤣🤣
زنشم میگفت بیتربیت برو ببینم.
رو در مغازه ابلاغیه زده بودن راجب حجاب و کنارش هم نوشته بود فقط حیدر امیرالمومنین است، وایساده بود میگفت حانیه توروخدا ببین همش الکی، اصلا اسلام اسمی از حجاب نبرده اینا میکنن تو پاچه مون، فقط یه بار کلمه حجاب تو قرآن اومدهها، این امیرالمومنین هم که اینجا نوشته..
هنوز حرفش تموم نکرده بود، گفتم خودم میدونم میخوای بگی اصلا امام نیست فلانه.
گفت حالا اونش به کنار فلانم هست.
گفتم عمو دوباره شروع نکنا، پارسال بحث مونو کردیم.
زنش هم از اونور داشت میگفت بیا پایین تو هم هرجا میریم میری رو منبر، هی باید مثل بچه دو ساله جلو مردم با چشم و ابرو بهش بگم این حرفو نزن، توروخدا دهنتو ببند.
دخترداییم امشب نامزدشو ول کرده، اومده پیش منننن، حیح.
حالا خوابیدیم، میگه حانیه یه خبر خوب دارم ولی نباید صداشو دربیاری، حدس بزن.
گفتم خواهرت نامزدی کرده؟
گفت نه.
گفتم داداشت؟
گفت آره. خب چی؟
گفتم نینی؟
گفت آرههه، دارم عمه میشم.
شاید باورتون نشه ولی از رو تخت شیرجه زدم روش اونم انگار داشت میومد سمت من که همزمان به هم رسیدیم همدیگه رو بغل کردیم افتادیم کف اتاق =))))))))))))