اونجا که نشسته بودم، غزل از پشت بغلم کرد و من چهار متر پریدم بالا.
و همو بغل کردیم، ماشالاااا انقد قدش بلنده من رو نوک پا وایمیسادم.
بعدش ترنم اومد، همو بغل کردیم.
نشستیم کلیییی حرف زدیم.
غزل عکسای کلاس هفتم رو درآوورد، وای قیافهها رووو، الان میدیدیم میخواستیم خودکشی کنیم 🤣
حساب کردیم بعد ۳ سال و ۷ ماه همو دیدیم.
بعدشم رفتیم یه جای دیگه. یکم گشتیم.
وای کتاب شعر خریدممم :)))))))))))))
البته ترنم و غزل انقد غر زدن که شعر برا چته، گفتم میزنمتونا، بعد ترنم گفت راستیی حانیه از همون اول عاشق ادبیات و شعر بود تعجب نمیکنم واقعا.
بعدش با غزل خداحافظی کردیم، با ترنم تا یه جایی رفتیم چون مسیرمون یکی بود.
بعد جدا شدیم من رفتم تا مترو بعدشم اومدم خونه داییم.