با ترنم داشتیم میرفتیم، وسط راه گفت نوشته هاتو برام بخون.
نور خیابون انقد خوب بوود، به تاریکی میزد ولی بخاطر درختا از لا به لای برگا نور میومد. همه تو پیادهرو رو صندلی و لبهی دیوار باغ ارم نشسته بودن. از یه طرف هم شاخ و برگای داخل باغ از لای نردهها اومده بود تو پیادهرو.
یه جا هم داشتن گیتار و این چیزا میزدن باهاش میخوندن ما هم جا نداشتیم دیگه مثل پیام بازرگانی از وسط شون رد شدیم😂😂
تو مترو هم که بودم انقددد شلوغ شد که خیلیا وسط وایساده بودن و جا نبود به جایی دست بگیرن که نیفتن هردفعه که ترمز میکرد یا میخواست حرکت کنه باید خودتو محکم میگرفتی که نیفتن روت. اون وسطا یه خانومه بچه بغلش بود، افتاد رو من قشنگ تا نصفه خم شدم عقب، خودم و خانومه و بچههه رو با هم گرفتم. تا قبل این نمیدونستم کمرم انقد انعطاف پذیره🤣🤣🤣
بابا من خودم انقدم 🤏🏻 همینم مونده بیفتن روم.
وای غزل گفت حانیه یادته یه دفترچه گلگلی داشتی کلاس هفتم مینشستی کنار پنجرهی کلاس توش مینوشتی؟
وای نمیدونم چرا انقد ذوق ذوقی شدم که این یکیو یادش بود:))))))))))
بسیار سالها گذشت تا بفهمم
آن که در خيابان میگريد
از آن که در گورستان میگريد
بسیار غمگينتر است.
سالها گذشت و من
از خیابان های بسيار
از گورستان های بسیار گذشتم
تا فهمیدم
آن که حتی در خلوت خانه خویش
نمیتواند بگريد
از همه اندوهناکتر است.
- حسن آذری.