18 دیماه مورد اصابت قرار گرفتن و بعد از گذشت یک هفته روز 24 دیماه 1404 به یاران شهید شون پیوستن
مادر جان الان در باز بشه و شهید عزیز بیان داخل و فرصت کم باشه روبروتون بشینه اولین کاری یا اولین چیزی که به شهید میگین چیه؟
با شهدا در محضر خدا عهد میبندم که ادامه دهنده راهشان باشم
زندگی زیباست اما شهادت زیباتر
از خدای متعال برای کشورم سربلندی و افتخار و برای تمام جوانان کشورم سلامتی عاقبت بخیری خواستارم
الحمدالله دومین مصاحبه با خانواده های شهدا هم انجام شد.
😍
ثواب این مصاحبه اول ظهور امام زمان و هدیه به تمامی شهدا و به خصوص رهبر شهیدم و شهید مهدی حیدری 🌿🌷
الّلهُمَّ عجل لولیک الفرج 🌿🌷
معلّم سختگير
تحصيلات من در مكتب آغاز شد. قسمت چنين بود كه پيش از ورود به دبستان، در دو مكتبخانه درس بخوانم. نخستين مكتب را _ كه در چهارسالگى وارد آن شدم _ يك زن اداره ميكرد. من ميل به گوشهگيرى داشتم و خود را با درس سازگار نمىيافتم. شايد _ چنانكه خواهم گفت _ اين بهخاطر ضعف بينايىام بود. تصويرى كه اكنون بيش از هر چيز از اين مرحله در ذهنم هست، روشهاى غلط آموزشى و پرورشى است. هيچ برنامهى آموزشى در كار نبود. آنچه بر مكتبخانه حاكم بود، خشونت و سختگيرى بىدليل بود. به ياد دارم گاهى «مُلّاباجى» به برخى جلسات ميرفت و همسايهاش _ رباب _ را به جاى خود ميگذاشت. و رباب در پُر كردن وقت ما با كارهاى بيهوده، مهارت داشت! ازجمله اينكه ما را به صف ميكرد و به نزد شوهرش _ كه زمينگير بود _ ميبرد. ما يكىيكى از جلوى او ميگذشتيم و او با چوبى كه در دست داشت، به كف دستهاى ما ميزد! برادر بزرگترم نيز در اين مكتب با من بود.
سال 1323 كه پنج شش ساله بودم، پدر ما را به مكتب ديگرى فرستاد
كه در اتاقى در يكى از مساجد بود. هنوز آن اتاق درس را به ياد دارم، كه اتاق تاريكى بود. شايد هم اين تصوّر، ناشى از ضعف بينايى من بوده باشد. اين معلّم به ما خيلى توجّه كرد و ما را سمت چپ خود نشانيد. ما همواره مورد توجّه او بوديم. من و برادرم در اين مكتب درس «عمّ جزء» را شروع كرديم، كه با آموزش حروف الفباى عربى آغاز ميشد و پس از آن به آموزش جزء سىام قرآن كريم ميپرداختند و از سورهى «ناس» شروع ميكردند.
اين معلّم، بهجز ما، با ساير شاگردان سختگير و خشن بود. آنچه امروز از اين مكتب در حافظهام مانده، تندى و خشونت اين مرد، و سرما و تاريكى است. من راه خانه تا محلّ درس را با كفشى طى ميكردم كه سوراخ بود و زمستان از سوراخ آن، آب و گِل وارد ميشد و پايم را گِلى ميكرد از كارهاى عجيبش اين بود كه روز پنجشنبه شاگردان را پيش از آنكه مرخّص شوند، به صف ميكرد و به آنها ميگفت: من زير زبانهاى شما مُهر ميزنم. هركس روز جمعه مقيد به خواندن نماز باشد، اثر مُهر روى زبانش ميمانَد، وگرنه محو ميشود! بعد مُهرى برميداشت و در مركّب آغشته ميكرد و زير زبان هر يك از شاگران را مُهر ميزد!
صبح شنبه قيامت بود. شاگردان در صف مىايستادند، زبانهايشان را براى بازبينى و تفتيش بيرون مىآوردند، و برخى هم سخت تنبيه ميشدند! من هم با شاگردان در صف مىايستادم و از ترس گريه ميكردم. ترسم از كتك خوردن نبود، چون ما را احترام ميكرد و نميزد؛ امّا از هول و وحشتِ اين صحنه به گريه مىافتادم.
#قسمت_هفتم
#خون_دلی_که_لعل_شد 🍃
شــهـیدسـیــدعــلــیخامــنــه ای ..؛🖤
🖇j๑ïท↷
『 @LeaderPath 』