كنون در مثنوی باید بگردانم قلم را چون
غزل ” قافیه محدود ” است؛ از او بر نمیآید:
به گردابی در افتادم كه پایانش نمیبینم
شباشب خواب اگر بینم جز ایوانش نمیبینم
بیات ترك میبالد به خود شأن و مقامش را
مؤذن زاده وقتی می برد با شوق نامش را..!
نمیخوانم نمازی كه اذانش بیعلی باشد
علی بود و علی بود و علی هست و علی باشد
خدا وقت وداعش با محمد یاعلی گفته
خدا الحق والانصاف گل گفتهست و در سُفته!
چه خوشبختیم كه مستیم جامی از ولایش را
خدا از ما نگیرد سایهی تُرد عبایش را...
نگاهش زَهره میتَرکاند از دم عبدودها را
به رقصِ ذوالفقارش جویخون كردهست صحرا را
به هر سنگی كه ابراهیم بر كعبه بنا میکرد
عرق از چهره میافشرد و حیدر را صدا میکرد
عصای موسیِ عمران كه آن بودهست و این بوده
دمی با ذوالفقار حیدر ما همنشین بوده
میان مثنویگفتن غزل میجوشد انگاری
حماسه از تغزل جامهای میپوشد انگاری