به هر سنگی كه ابراهیم بر كعبه بنا میکرد
عرق از چهره میافشرد و حیدر را صدا میکرد
عصای موسیِ عمران كه آن بودهست و این بوده
دمی با ذوالفقار حیدر ما همنشین بوده
میان مثنویگفتن غزل میجوشد انگاری
حماسه از تغزل جامهای میپوشد انگاری
به هر در میزنم آیینه را هایی كند امشب
كه عینالله ما را هم تماشایی كند امشب
تماشا میکنم اوجِ بلندای كلامش را
به حیرت مینشینم شیوه و راه و مرامش را
چه میآید ز من غیر از غلامیِ غلامانش
چه میآید ز من غیر از به لب تكرار نامش را
به ما هم گوشه ی چشمی میاندازد شب عیدی
كه مولا دوستدارد گاهگاهی هم غلامش را...
اگر با بچه سیدها رفیقی خوش به احوالت
صراطی هست و اعمالی نگهدار احترامش را
سبویی گر تعارف كرد ساقی كه چه اندازه؟
بگو با عدل، یکجام و كَرَم داری، تمامش را...